26 Aug 2026, 17:59 UTC30 views11 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت10🎀
«من میخواستم داداشم رو پیدا کنم و پیداش هم کردم، آسی.»
تهمت زدن آسی آلاز رو عصبانی کرد.
«پیدا کردن اون برای من یه جور معامله نبود. اگه با دقت به حرفهام گوش میدادی، میفهمیدی.»
«من که بهت گفتم، از قصد نشنیدم...»
«منم حرفت رو باور میکنم. پس تو هم باید حرف منو باور کنی، آسی.»
آسی فقط سر تکون داد و رفتن آلاز رو تماشا کرد.روز بعد، بعد از صبحونه، دخترا به مدرسه رفتن یامان اوموت رو پیش بابابزرگش برد . در واقع آسی…
❤11
26 Aug 2026, 13:21 UTC31 views13 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت9🎀
«آسی آبجی! موهات چقدر قشنگ شده!... اولش نشناختمت.»
«خیلی بهت میاد، آسی. صورتت کامل معلوم شده. واقعاً زیبا شدی.»
آسی لبخند زد و از هر دو دختر تشکر کرد. چهار خواهر و داداش توی سالن نشسته بودن و UNO بازی میکردن.«کل روز کجا بودی؟ بهت پیام دادم، تو هم فقط گفتی سرت شلوغه.»همهی آدمای توی اتاق سردی صدای یامان رو حس کردن.«رفتم خونه. برای جسور غذا پختم، بعدشم رفتم ته جهنم، به بچهها قول شیرینی داده بودم، ولی بهشون گ…
❤🔥13
19 Aug 2026, 09:03 UTC87 views16 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت8🎀
آسی گفت هیچ مشکلی نداره و از همشون تشکر میکرد.ساعت 7، یکی از خدمتکارای خونه به آسی گفت شام آمادهست. آسی به طبقع پایین رفت و همونجایی نشست که صبح هم نشسته بود. دید علاوه بر کسایی که از قبل سر میز بودن، سه نفر دیگه هم اومدن. همسایههای خانوادهی سویسالان که با یامان خیلی صمیمی بودن،میخواستن اون رو هم ببینن. دخترشون، رویا، احتمالاً همسن یامان بود و مادرش شبنم و پدرش متین هم همراهش بودن.«عمو اشرف، یادتونه وقتی…
❤16
19 Aug 2026, 08:57 UTC73 views13 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت7🎀
میون صحبت گرمشون ناگهان اشرف دده گفت: « یالا بیاین همین امروز کارای ثبت فامیلیمون رو شروع کنیم.»بعد آسی احساس کرد باید حرفش رو قطع کنه.«ما ذاتاً نام خانوادگی داریم.»
«چطور یعنی؟ پس حتما ازدواج کردی مگه نه؟»
واکنش ناگهانی اجه باعث شد همهی سر میز به آسی و یامان خیره بشن.
«نه، اینطور نیست... هر چهار نفرمون یه نام خانوادگی داریم. یامان وقتی بچه بودیم، این اسم رو برای ما انتخاب کرد.»
«خب...چی هست حالا؟»
آسی گفت:…
❤🔥12❤1
18 Aug 2026, 17:17 UTC65 views16 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت6🎀
صبح روز بعد، آسی، یامان و اوموت منتظر ماشینی بودن که قرار بود دنبالشون بیاد. آسی لباسها و وسایل ضروری دیگهشون رو توی یه کیسه گذاشته بود. با اینکه خیلی اصرار کرده بودن، اما جسور نمیخواست بیاد و میگفت که "اونجا چیکار داره؟" همچنین پرسید که لازمه که بهشون سر بزنه یا نه، آسی هم گفته بود که مشکلی نیست و ازش تشکر کرده بود.یامان هنوز برای رفتن خیلی دودل بود و گاهی از دوستدخترش میپرسید که باید منصرف بشن یا نه، و…
❤16
17 Aug 2026, 18:43 UTC72 viewsread 28 August 2026 Sticker
Sticker, posted without a caption
17 Aug 2026, 18:40 UTC72 views17 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت5🎀
و در آخر، روز سوم، آلاز دیگه نتونست تحمل کنه و تصمیم گرفت پیش داداشش بره. حتی نتونسته بود به خانوادهش بگه که داداشش رو پیدا کرده، چون میترسید برادرش اونا رو نخواد و قبول نکنه. حالا هم انگار اینکه مجبور بود همهچی رو خودش مدیریت کنه کم بود، از اینورم حالا باید با این بلاتکلیفی هم کنار میومد که اصلاً اون میخوادشون یا نه، و وا واقعا دیگه خیلی خسته شده بود. ماشینش رو جلوی خونهی داداشش پارک کرد و با عجله سمت د…
❤15❤🔥2
16 Aug 2026, 08:26 UTC74 viewsread 28 August 2026 Sticker
Sticker, posted without a caption
16 Aug 2026, 08:24 UTC80 views16 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت 4🎀
همین که یامان وارد شد، چشمش به دوستدخترش افتاد. آسی سریع رفت سمتش و دستهاش رو به هم قلاب کرد.
«یامان، خیلی متأسفم. قسم میخورم، قصد نداشتم پشت سرت کاری بکنم. خیلی میترسیدم اگه همهچی خوب پیش نره، بیخودی امیدوار بشی و آخرش ناامید بشی. خیلی متأسفم.»یامان با نگرانی دستش رو روی گونهی دوستدخترش گذاشت و باهاش حرف زد.«میدونم عشقم. اشکالی نداره. عصبانیتم دیگه رفع شده.»آسی با خیال راحت سرش رو تکون داد و با قدر…
💘16
16 Aug 2026, 08:15 UTC57 views16 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت 3🎀
اون با یه عدا از مردا روبهرو شد. با اینکه آلاز قبلاً هیچوقت برادرش رو ندیده بود، اما چشمهاش فوراً پیداش کردن. سه مردی که پشت میز نشسته بودن، دست از کارشون کشیدن و به غریبهای که وارد اتاقشون شده بود خیره شدن.یامان اخم کرد، از جاش بلند شد و اول به آسی نگاه کرد، بعد به پسری که داشت به سمتش میاومد تا بغلش کنه.آلاز محکم بغلش کرد و خیلی ساده صداش زد «داداش» و تصمیم گرفت توضیحات رو بذاره برای بعد. بالاخره آسی…
💘15❤1
16 Aug 2026, 05:49 UTC67 views15 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت2🎀
لبخند کوچیکی روی لبهای آسی نشست. «باشه، آلاز. بدون اینکه حاشیه برم، خیلی رک و راست بهت میگم آماده ای بشنوی؟»آلاز فقط سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.«داستانی که تعریف میکنی غمانگیزه و من به تلاشت احترام میزارم، چون معلومه مدت زیادیه که داری این کار رو میکنی تا الان که اینجا هستی... ولی به هر حال، تو رسماً هیچ سرنخی نداری. میگی برادرت قدبلنده، موهاش تیرهست، ابروها و چشمهاش هم تیرهست. ولی همونطور که گفتم…
💘15
16 Aug 2026, 05:42 UTC63 views13 reactionsread 28 August 2026 🎀پارت1🎀
توی یه روز یخبندان از ماهِ ژانویه، آلاز سویسالان به مکانی که که یه غریبه کاملاً ناشناس آدرسش رو بهش داده بود رفته بود. شاید دوباره توی یه تله افتاده بود، اما حاضر بود برای اینکه به یه نتیجه مثبت برسه، هر خطری رو به جون بخره.همین که از ماشین پیاده شد، کت ضخیمش رو پوشید چون مثل همیشه که هوا واقعا خیلی سرد بود،اون با خودش فکر میکرد که داداششم همون لحظه سردشه یا نه. حتی توی روزای گرم تابستون، وقتی زیر کولر گازی …
💘13
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Aslaz_romans. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.