5 Aug 2026, 15:28 UTC260 views58 reactionsread 6 August 2026 روز سی و چهارم.
۱.امروز که از محل پارک ماشینم تا مطب در مرکز شهر قدم میزدم یادم افتاد که حدود چهارسال پیش،اولین روزهای پس از کشته شدن مهسا با مانتو و شالی که به نشانه ی اعتراض دور گردنم انداخته بودم توی همین خیابان قدم میزدم و از تمام صداها و عابرها می ترسیدم.از صدای بوق ماشین ها،صدای موتورسیکلت هایی که از کنارم رد می شدند،صدای قدم های عابرها و حتی صدای پرنده ها.هر صدایی میتوانست برای زنی که حجاب از سر برداشته بود زن…
❤39💔9👏5👍3🏆2
3 Aug 2026, 20:46 UTC223 views24 reactionsread 6 August 2026 روز سی و سوم.
امشب دلم خواست دوبار بنویسم.این اولین باریست که دلم نمی خواهد چله نویسی ام تمام شود.دلم میخواهد آنقدر بنویسم تا جنگ تمام شود و تمام آنها که می خواهیم رفته باشند و تمام انچه برای این سرزمین آرزو داریم و حقمان است به ما برگشته باشد.هییییععع…امیدوارم؟ خیر.
سین یادم داد ذکر بنویسم و هر روز تکرارش کنم.ذکر مذهبی نه.سین میگوید خیلی وقت است از دین گریزان شده و من هم خیلی قبل تر از او.
ذکرم شاید به نظر کودکان…
❤23👍1
3 Aug 2026, 19:05 UTC342 views33 reactionsread 6 August 2026 روز سی و دوم.
پدربزرگم آنقدر عمر کرده که همه انتظار مرگش را می کشند.هیچکس این را به زبان نمی اورد اما همه مان این را می دانیم.با اینهمه مادرم و خاله هام جوری تر و خشکش میکنند که انگار نوزاد شش ماهه در خانه دارند.یک روز درمیان حمامش میکنند و ریشش را مرتب می تراشند.لباس تنش همیشه شیک و تمیز است و بوی عطر میدهد.عطرهای گران قیمتی که دایی دست و دلبازم به مناسبت های مختلف برایش میخرد.مرگ پدربزرگم شاید بدیهی ترین حادثه ا…
💔19❤14
1 Aug 2026, 08:54 UTC386 views41 reactionsread 6 August 2026 روز سی و یکم.
بچه ام می داند جنگ است.از اولش تلاشی نکردیم که ازش پنهان کنیم چون نمیشد.و می ترسیدم پنهان کردنش بیشتر مضطربش کند.در حد فهمش توضیحاتی بهش دادیم.و هرچندوقت یک بار زیر سایه ی اخبار و صدای انفجارها و دلواپسی ما چیزهایی می پرسد.
“جنگ است؟”
-بله.
“چه کسانی باهم می جنگند؟”
-آدم های بد.
“چرا می جنگند؟”
-چون بلد نیستند باهم حرف بزنند.
“آدم های بد بچه ندارند؟”
-دارند.
“بچه هاشان نمی ترسند؟”
-💔
💔32😢7❤2
29 Jul 2026, 20:31 UTC458 views46 reactionsread 6 August 2026 روز سی ام.
دیشب بعد از اینکه چندخط به مناسبت روز سی ام از تکرار خوردن روکش مریضم و قالب گیری مجدد نوشتم،با خودم فکر کردم آه چه بیهوده.وقتی که جوان هایی اقلا ده سال از من جوان تر،با قلب های پر از امید و سرهای پر ز شور، در صف اعدام ایستاده اند این اباطیل چیست که من به هم می بافم.این مادرها که جوان رشید بیست ساله در خاک گذاشته اند چطور توی چشم های بی حیای زندگی نگاه می کنند؟ آن مادر که از غم فرزند خودش را کشت ایا می دان…
💔38❤8
27 Jul 2026, 09:03 UTC575 views48 reactionsread 6 August 2026 روز بیست و نهم.
امروز ۰۵/۰۵/۰۵ است.تاریخ قشنگیست که نمیدانم در سرنوشت ادم ها می تواند تاثیری داشته باشه یا نه.دلم میخواهد فکر کنم که می تواند.هرچند تاریخ های رند دیگری را گذرانده ایم بی اینکه خیر خاصی از انها دیده باشیم.
گفته ام مامان و بابا نهار بیایند پیشمان.قرمه سبزی گذاشته ام.خانه را مرتب کرده ام.پرده ها را بی توجه به افتاب مرداد بندرعباس کنار زده ام.برگ گلدان های اندکی که دارم را به نوازش پاک کرده ام و صدای موزی…
❤47🔥1
27 Jul 2026, 07:59 UTC418 views24 reactionsread 6 August 2026 Photo
پر و سل🫂
❤24
24 Jul 2026, 17:52 UTC477 views49 reactionsread 6 August 2026 روز بیست و هشتم.
برای سل.قشنگ ترین نت موسیقی من
مرسی که دوست من شدی و دوست من موندی وقتی که هیچ دوستی دورم نبود.مرسی که قصه ی تکراری منو بارها و بارها شنیدی.مرسی که گذاشتی کنارت زیاد گریه کنم.مرسی برای شب نشینی های طولانی توی بالکن ساختمان اساتید.مرسی برای دری که هروقت میزدم به روم باز میکردی.مرسی برای تمام سالاد الویه هایی که توی یخچال نگه میداشتی واسه وقتایی که من گرسنه می رسیدم.مرسی برای تمام سورپرایزهای قشنگ تولد…
❤49
23 Jul 2026, 18:50 UTC471 views58 reactionsread 6 August 2026 روز بیست و هفتم.
بچه ام امروز هشت صبح بیدار شد.کماکان مثل هر روز.در حالیکه من از قبل از ساعت ۱۱ صبح متنفرم.و تمام سال های تحصیلم و گذراندن طرحم و مادری کردنم این صبح زود بیدار شدن برای من عادی نشده.التماسش کردم که تلویزیون ببیند تا من کمی بخوابم که افاقه نکرد.( این که احتمالا دخترم در اینده مرا به عنوان مادری که همیشه خوابش می امد به یاد خواهد آورد خیلی غمگینم میکند)
ساعت چهار عصر بچه چشمش گرم خواب بود که مامان و باب…
❤49👍6😢3
18 Jul 2026, 15:50 UTC552 views65 reactionsread 6 August 2026 روز بیست و ششم.
دیروز کسی نوشت:” بندرعباس شهری تازه تاسیس و فاقد هنر و فرهنگ خاصیست.” اولش دردم گرفت علی الخصوص حالا که زادگاهم اماج تیر بلا شده و تمام شهر همچنان که دل به دل زندگی روزمره داده و راه خودش را میرود در ابهام و اضطراب ناشی از جنگ به سر می برد.کمی بعدتر که ارام شدم از آن ادعا خنده ام گرفت. ادم ها با چه جرات و اعتماد به نفسی در عین عدم اگاهی می توانند افاضه ی فضل کنند.
پیشینه ی بندرعباس به قبل از عصر صفوی…
❤59👍6
17 Jul 2026, 20:24 UTC560 views52 reactionsread 6 August 2026 روز بیست و پنجم.
۱.ظهر رفتم خانه ی سل.چمدان می بست که بروند شهر خودشان.امدم خودم را ننر کنم گفتم:” یعنی باز همو میبینیم؟شاید من شهید شدم.” بغضش ترکید.یک چمدان نیمه باز روی زمین بود و چند دست لباس روی تخت.همدیگر را در اغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم.
۲.مرد می گوید:”کاش تو و بچه می رفتید.اگه اوضاع وخیم بشه من یه جوری از شهر خارج میشم بالاخره.”
با خودم فکر میکنم گیرم که مرد درصورت بحرانی شدن شرایط به طریقی خودش را به ما رس…
❤52
16 Jul 2026, 21:28 UTC≈1,810 views74 reactionsread 6 August 2026 روز بیست و چهارم.
راستش حالم از دراما به هم میخورد دیگر.از جمله ی “جنوب چه دارد مگر جز اندوه و رقص”استفراغم میگیرد.از تیترهای اینترنشنال و گزارش هاشان درمورد فلاکت مردم جنوب.از تصویر جنوب بدبخت و فقیر و محروم.
من از بندرعباس حرف میزنم.خوزستان و سیستان و بوشهر را نمی دانم.بندرعباس گرم است اما خانه های ما در تابستان از خانه های مردم تهران و یزد و شیراز و اصفهان در تابستان به مراتب خنک تر است.در این ۳۷ سالی که من در این…
❤56👍12👏3👎2🥰1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Do2nyaa. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.