6 Aug 2026, 18:27 UTC11 views3 reactionsread 6 August 2026 امروز سی و نهمین سالگرد شهادت برادرمه. با دا رفتیم سرخاک. من آب ریختم روی مزارش، دا دست کشید روی قبر انگار داره نوازشش میکنه و اشک ریخت و گفت «بٍمارِکِت بو عزیزم، بٍمارِکِت بو.»
حیف اون لحظه چند نفر از اقوام اومدند برای فاتحهخوانی. چون دلم میخواست ببینم بعد از مبارکبادی شهادتش، دیگه چی میگفت بهش.
جلوی اونا حرفی نزد. فقط مثل همیشه خم شد و مزارش رو بوسید.
#دا
پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵- کنگاور
💔3
5 Aug 2026, 20:09 UTC24 views2 reactionsread 6 August 2026 دوازده-
تصورم این بود که اداره یک اتوبوس گرفته و زائرین، همه از همکاران هستند. وقتی وارد سالن ترمینال شدم و آن تعداد محدود را دیدم تصورم فرو ریخت. رو به جمع پرسیدم همین تعدادیم؟ با جواب بلهی یکی از همکاران، در حالیکه چشمهام گرد شده بود پرسیدم یعنی هیچ خانم دیگهای نیست؟ رئیس سازمان با نیمچه خندهای «نه» را تحویلم داد و این جمله که «رئیس کاروان شمایین.»
یک آن دلم لرزید. من همیشه از برنامههای اداره فراریام حالا…
❤2
5 Aug 2026, 10:54 UTC27 views4 reactionsread 6 August 2026 اسم موکب مادرم جانفداست
مادرم هشتاد و پنج ساله است و ساکن کنگاور. البته دو سه سالی است به خاطر مشکل قلبیاش دیگر آنجا زندگی نمیکند مگر اینکه هر از گاهی با یکی از بچهها برود چند روزی بماند و برگردد.
کنگاور شرقیترین شهر استان کرمانشاه است. همانجایی که آقای شهید دربارهاش گفته: «بعضی از بخشهای استان خصوصیات ویژهای دارند. شهر شما به عنوان میزبان راهیان کربلای معلّی و عتبات عالیات شناخته شده است. کنگاور منزلگاه…
❤4
5 Aug 2026, 09:27 UTC28 views1 reactionsread 6 August 2026 یازده-
کم پیش نیامده بود یک دفعه بروم سفر. اما اینکه یک ساعت مانده به حرکت بخواهم راه بیفتم تجربهی جدیدی بود. آن هم برای سفری خارج از ایران.
تنها سؤالی که از همکارم پرسیدم این بود که ناهار بیارم؟ سفت و سخت نگفت آره. جوابش در حد «حالا یه چیزی بیارین» بود.
شام دیشب را ریختم توی ظرف یکبار مصرف. ماندهی سالاد را هم ریختم توی ظرف دیگری. کاهو، خیار شسته و هویج پوست گرفته اگر میماندند خراب میشدند. دوتای اولی را خرد ک…
❤1
4 Aug 2026, 07:23 UTC27 views1 reactionsread 6 August 2026 ده-
خوف و رجا نمیگذاشت بخوابم. از یک طرف تصمیم گرفته بودم بروم از طرف دیگر پیشبینی ناپذیری شرایط و ابهام در موقعیت، ترس به دلم میانداخت و تا مرز پشیمانی میبردم.
اتوبوس کی حرکت میکرد؟ کی برمیگشت؟ چند تا خانم و چند تا آقا همسفرمان بودند؟ برنامهی سفر چی بود؟ من تنها در جمعی بی زبان مشترک چه میکردم؟
ساعت هشت بیدار شدم. همانطور توی جا گروه و کانالها را میخواندم و در تردید رفتن و نرفتن بودم.
یک ساعت بعد چای ر…
❤1
3 Aug 2026, 20:03 UTC34 viewsread 6 August 2026 نه-
کارم که تمام شد دقیقا ساعت دو بود. اگر میخوابیدم برای نماز خواب میماندم. خواستم لپتاپ را خاموش کنم و بروم سراغ خواندن کتاب یا مجله که یادم افتادم بلیت قطار نخریدهام. بین کار چند باری یادم افتاده بود ولی با وی پی ان روشن نمیشد.
سایت رجا را که باز کردم به جای جستجوی قم تهران یک آن به سرم افتاد تهران مشهد را نگاه کنم. بلیت رفت برای دوشنبه بود و برگشت برای پنجشنبه. دو روز باید مرخصی میگرفتم و هزینهی کوپهی چ…
3 Aug 2026, 19:23 UTC33 viewsread 6 August 2026 هشت-
کار آیه بود یا مداحی؟ نمیدانم ولی در آن سبکباری تن و خیسی چشمها، دلم میخواست شهید شوم. هزار بار وصیت نامهام را در ذهنم نوشتم و خندیدم و اشک شدم و به پرکردن بعضی کم و کسریهای ایدهام فکر کردم. ایدهی پس از مرگم.
وسطش یک جا دوباره یاد نخواسته شدنم افتادم. نذر کرده بودم اگر بروم به نیابت از شهدا به خصوص شهدای محلهمان زیارت عاشورای با صد لعن و صد سلام بخوانم.
پنجشنبهی دوهفته پیش که رفته بودم برای رونمایی ا…
31 Jul 2026, 18:37 UTC56 viewsread 6 August 2026 هفت-
نماز مغربم را که خواندم بدم آمد از آن دوگانگی سستی و سنگینی. دلم سنگین بود و عقلم سست. دوباره رفتم سراغ قرآن. از خدا خیر خواستم. نمیدانم این کار اصلا توجیه دینی و عقلی دارد یا نه ولی برای من در آن تنهایی، شاید روزنهی نوری بود.
با چادر نمازم از اتاق تاریک آمدم توی هال تا آیه را بخوانم. خدا از رحمتی گفته بود که در حمایتش هستم. من الظلمات الی النور شدم. دو سین سیاه رفتند. سبکی روشنی آمد. چادر گلکلی به سر لپت…
31 Jul 2026, 17:36 UTC45 viewsread 6 August 2026 شش-
وقتی بیدار شدم دقیقا پنج ساعت گذشته بود. ده دیقه به پنج بود.
نماز را خواندم و با همان دلخوری دوباره خوابیدم. صبح به عادت هر روز هی بیدار شدم و از دلْسنگینی دوباره خوابیدم.
ساعت ده به سختی خودم را از جا کندم. ظهر که زینب زنگ زد سر مسئله خواستگاری و ازدواج حرف میزدیم و رسیدیم به سراغ اینکه تکلیف ما در این زمانه چیست؟ چطور از دل چالشها خودمان را بکشیم بیرون؟ نسبت ما با ولایت و جهاد چیست؟
آنجا که زینب داشت می…
31 Jul 2026, 16:32 UTC35 viewsread 6 August 2026 پنج-
رسیدم خانه کولر را زدم. به دوستم زنگ زدم که سالم رسیدم. لباسهایم را عوض کردم. مسواک زدم. آلارمهای گوشی را خاموش کردم و برق را هم و رفتم توی رختخواب.
پشت به قبله و رو به کتیبهی سلامی که زدهام به دیوار.
من در تنهاییهایم خیلی با این کتیبه وصل شدهام به کربلا. به امام حسین. باهاش گریه کردهام. حرف زدهام. دل سبک کرده و بوسیدهامش.
حالا خرواری غم آوار شده بود روی دلم.
با آن قلب مچاله شروع کردم به حرف زدن.
من …
31 Jul 2026, 15:54 UTC32 viewsread 6 August 2026 چهار-
دیدید آدم وقتی رؤیایی دارد اما مجال برآورده شدنش را ندارد ولی برای حفظ تصویر آن هم که شده هی خودش را گول میزند.
شروع کردم تند تند به آموزش دادن کارهای اولویتدار و گفتم خدا رو چه دیدی. شاید اومدن این همکار وسیله شده که رفتن تو سهل بشه.
ساعت دوازده که کارها تمام شد گلها را آب دادم و به همکارم گفتم اگه من نیومدم آبشون بده لطفا. کلید را هم بهش دادم که در صورت نبودم پشت در معطل رئیس نماند.
توی دانشگاه هم بعد …
31 Jul 2026, 15:26 UTC25 viewsread 6 August 2026 سه-
از پنج صبح بیدار بودم. توی اداره جوری بکوب نشسته بودم پای سیستم که استخوان روی دستم هر از گاهی برجسته میشد و همزمان انگشت اشارهام میلرزید و دستم از شانه بی حس میشد.
ساعت ده که خیال میکردم کار به سرانجام رسیده یکهو رئیس جدید آمد توی اتاق و بعد از سلام و علیک گفت اینم از همکار جدید.
گفتهام توی ادارهی ما جابهجاییها کودتا وار است.
همکار جدید هنوز جاگیر نشده روی صندلی، رئیس دستور داد کارها را یادش بدهم. ق…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @HarfeHEzafeH. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.