27 Aug 2026, 18:21 UTC36 views10 reactionsread 28 August 2026 وقتی یه نفس عمیق کشیدم، خودمو عقب کشیدم تا از دستهاش خلاص بشم.
ادامه داد:«ولی پسره نمرده.» تعجب کرده بودم.
گفت:«این چه جور مجازاتی بوده آخه... پسره با اینکه چند روز توی بیمارستان بستری بوده، نمرده و بعد از چند ماه تونسته کاملاً سر پا بشه. اینکه بعداً دوباره خودش رو از اونجا پایین انداخته، دیگه کسی دربارهاش حرف نزده. سالها توی چشم همه یه مرد ترسو شناخته میشده که کسی رو که دوست داشته، به مرگ سپرده.»
پرسیدم:«چرا …
❤🔥10
Signed Fateme
27 Aug 2026, 18:21 UTC32 views11 reactionsread 28 August 2026 ادامه داد:«دختر دمِ صبح یه جوری موفق میشه از خونه فرار کنه و اینجا با پسره قرار میذارن. پسره سعی میکنه راضیش کنه باهاش فرار کنه، ولی دختر اصلاً راضی نمیشه. چه حماقت بزرگی...» چشم توی چشم هم شدیم و گفت:«اون لحظه، چشمهای دختر به موجهای خشمگین دریا خیره شده بود.»
به موجهایی که به صخرهها میخوردن نگاه کردم.
ادامه داد:«...دختر به پسره میگه ما فقط توی قیامت میتونیم به هم برسیم.» با اینکه نمیخواستم، کنجکاو شده ب…
❤🔥11
Signed Fateme
27 Aug 2026, 18:21 UTC36 views12 reactionsread 28 August 2026 داشتم به سمت خونه میرفتم. برای امشب استرس داشتم، چون اصلاً نمیتونستم حدس بزنم قراره چه اتفاقی بیفته. یهدفعه یه ماشین مشکی جلوم ترمز کرد و راهم رو بست. وقتی هر دو درِ ماشین باز شد و دو تا مرد ازش پیاده شدن، سخت نبود بفهمم کیا هستن.
مرد هیکلیای که جلوم ایستاده بود، با اشاره به اسلحهای که به کمرش بسته بود گفت:«باید با ما بیاین.»
نگاهی به اسلحهاش انداختم. اینکه درخواستشون رو رد میکردم و باعث میشدم منو بکشن و هم…
❤🔥12
Signed Fateme
24 Aug 2026, 20:04 UTC61 views14 reactionsread 28 August 2026 در حالی که کیسهی کاغذیای که دستم بود رو تکون میدادم، منتظر بودم از کافه بیان بیرون. وقتی از خیابون رد شدم، چاعلا رو دیدم که از در کافه بیرون اومد. چندتا کیسه دستش بود و داشت به سمت من میاومد.
وقتی با چاعلا چشم تو چشم شدم، سریع نگاهم رو دزدیدم ولی میدیدم که چاعلا منو به آلاز نشون داد. قدمهام رو آهسته کردم تا بتونن خودشون رو به من برسونن.
درست وقتی میخواستم از درِ گردانِ مرکز خرید وارد بشم، صدای آلاز رو شنیدم:…
❤🔥14
Signed Fateme
24 Aug 2026, 20:04 UTC55 views14 reactionsread 28 August 2026 صبح که از خواب بیدار شدم، اصلاً حالم خوب نبود. با فنجون قهوهی داغ و بخاری که ازش بلند میشد، جلوی پنجره نشسته بودم و توی فکر بودم. مطمئن بودم باید بین خودم و آلاز فاصله بذارم؛ مشکلاتی که داشتیم چیزایی نبودن که بشه به این راحتی ازشون گذشت.
وقتی درِ آهنی آروم تقتق کرد، فنجون قهوهام رو روی میز گذاشتم و رفتم در رو باز کردم. در رو که باز کردم، تولگا جلوی در ایستاده بود.
گفت:«میتونم بیام تو؟» در رو بیشتر باز کردم تا …
❤🔥14
Signed Fateme
18 Aug 2026, 18:01 UTC91 views15 reactionsread 28 August 2026 با یه نگاه عصبی بهش فهموندم ساکت بشه. همون لحظه یامان آلاز رو دید و گفت:«دستگاه دروغ* هم که اینجاست.»
(*یامان چون آلاز خیلی دروغ گفته بود بهش لقب دستگاه دروغ داده.)
آلاز گفت:«اگه نمیخوای دستگاه دروغ تبدیل بشه به دستگاه کتکزنی، بهتره دهنت رو ببندی.»
یامان با نگرانی نگاهی به اطراف انداخت، بهش گفتم:«جسور یه مقدار کتک خورده، بیدار کردنش سخت شده. ابروش هم شکافته شده، میتونی کاری براش بکنی؟» آلاز با حالت عصبی به یاما…
❤🔥15
Signed Fateme
18 Aug 2026, 18:01 UTC78 views17 reactionsread 28 August 2026 ˖ ָ࣪➹ ❛ 𝖡ö𝗅ü𝗆 16 ⦂
«جسور!» آلاز لحظهی آخر بدنِ افتادهی جسور رو گرفت و گفت:«زخمی شدی؟» از بازوهاش گرفت و کشیدش داخل. وقتی روی مبل خوابوندش، جسور بیهوش بود.
«صدای منو میشنوی؟» آلاز تکونش داد باهاش حرف میزد. «چشمتو باز کن پسر.»
من با عجله رفتم حمام، یه ظرف کوچیک رو پر از آب کردم و یه پارچهی نازک برداشتم. وقتی برگشتم سالن، چون جسور هنوز چشمهاش رو باز نکرده بود، آلاز کمکم داشت نگران میشد. «دکتر لازمه.» وقتی ب…
❤🔥17
Signed Fateme
14 Aug 2026, 10:01 UTC122 viewsread 28 August 2026 Sticker
Sticker, posted without a caption
Signed Fateme
14 Aug 2026, 10:01 UTC115 views17 reactionsread 28 August 2026 «لعنتی!» گفتم و وقتی آلاز شروع کرد به خندیدن، نگاهش کردم و غر زدم:«آلاز مبلو شکوندی؟ حیوونی مگه؟!»
گفت:«درسته حیوونم، ولی فقط برای تو حیوونم. تازه، مبل رو ندیدی چه وضعی داشت؟ ربطی به من نداره.»
از توم درآورد و شروع کرد خودش رو به باسنم زدن. از پشت شونهام برگشتم و نگاهش کردم؛ آبشو روی باسنم ریخت.
انگشتهاش رو پوسیم گذاشت و فشار داد. با یه دستش همون قسمت رو مالش میداد و فشار میداد و با دست دیگهاش به داخلم که از …
❤🔥17
Signed Fateme
14 Aug 2026, 10:01 UTC100 views15 reactionsread 28 August 2026 «میتونی هر کاری که دلت میخواد باهام بکنی...» گفتم و دستم رو به عقب بردم و دور شونههاش حلقه کردم و ادامه دادم:«در عوض منم هر کاری بخوای برات میکنم.»
لالهی گوشم رو بین دندونهاش گرفت و کشید و بعد توی گوشم فوت کرد و گفت:«ما مثل دو تکهی یه پازل میمونیم.»
«حرفهای رمانتیکت رو قورت بده، سوئیسالان.» گفتم و یهدفعه برگشتم سمتش، ناخنهام رو توی سینهاش فرو کردم و هلش دادم سمت مبل ادامه دادم:«من شبیه اون دخترایی که تو…
❤🔥15
Signed Fateme
14 Aug 2026, 10:01 UTC81 views15 reactionsread 28 August 2026 «نمیدونم اونقدر طولانی دووم میاری یا نه آلاز.» گفتم و از رو سینهاش هلش دادم و باعث شدم محکمتر به پشتی مبل تکیه بده، بعد ناخنهام رو روی شکمش کشیدم و ادامه دادم:«چیزی که تومه یه کم عجله داره آخه.»
گفت:«عزیزم تو همیشه یادت میره؛ وقتی پای تو وسط باشه، حتی تو آخرین نفسهام هم تو رو میخوام.»
با اطمینان جواب دادم:«این یکی رو هیچ شکی ندارم.»
بدون اینکه ازم فاصله بگیره، دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد و در حالی که منو بغ…
❤🔥15
Signed Fateme
14 Aug 2026, 10:01 UTC78 views16 reactionsread 28 August 2026 محکم کمرم رو گرفت و در حالی که منو به خودش میچسبوند، انگشتی رو که داخلم بود عمیقتر کرد و گفت:«حداقل بگو دلت برای انگشتهام تنگ شده... دلت برای اینکه پُرت کنم هم تنگ نشده؟»
با صدای آرومی گفتم:«فقط دلم برای اینکه کامل و محکم پُرم کنی تنگ شده... مگه تو دلت برای اون گرمای پوسیم تنگ نشده؟»
«اگه بدونی چقدر دلم برای تکتک سلولهای بدنت تنگ شده...» با ناله گفت. دیکش رو از داخل باکسرش بیرون آورد و جلوی واژنم قرار داد.
نو…
❤🔥16
Signed Fateme
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Kivircikbirisi. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.