18 Jun 2026, 18:44 UTC39 views3 reactionsread 14 August 2026 من یک نویسنده هستم
نوشتن مثل پیادهروی کردن است؛ اینکه کجا پیادهروی میکنم، به کدام سمت میروم، چه کسی همراهم است، و تکنیک و سرعت راه رفتنم، به اندازه خود اینکه به جای نشستن یا خوابیدن دارم راه میروم، اهمیت ندارد.
پس مینویسم، هر چیزی، و با هر نیتی.
و مثل باهم بودن است، آن عصری است که بعد از چند ماه به مادرت سر میزنی و چندان مهم نیست که کجا و کی چه میکنید. و مثل وقت گذراندن با دختری که دوستش داری، که فقط نشستن و…
❤3
Channel name was changed to «نوشتههای شماره ۴۲»
3 Jun 2026, 17:19 UTC50 views3 reactionsread 14 August 2026 قمارباز خنک
#تاریکی ۱
چت GPT بعد از گرفتن کلی سوال و جواب و تحلیل، با به کار بستن نظریهای باستانی برای ماموریت انسانها، به من گفت کار تو در این جهان «کمک به انسانها برای عبور از تاریکی» است.
عبور از تاریکی را که آغاز کردهام ولی کمک به دیگران؟
تا اینجای زندگی کاری که در کارگاهها و جلسات کوچینگ کردهام را به سختی میتوان عبور از تاریکی دانست. نهایتاً تاریکیهای جزئی، گذرا، و متعدد که «حل مسئله» بیان بهتری برای …
❤3
31 May 2026, 09:06 UTC51 views3 reactionsread 14 August 2026 ادامه:
کوچه این سالها مشکل پارکینگ پیدا کرده. این خانه هم دو سواری و یک وانت، و گاهی با حساب مهمان سه ماشین در کوچه دارد. به او میگویم: «کمی وسایل را مرتب کنیم، بعضی را هم رد کنیم، یک ماشین هم در پارکینگ سمت راستی جا میشود.» مثل حرکت اول و دوم شطرنج، بیفکر شروع میکند که اینها لوازم کار او هستند و هرکدام کاربردی دارند. آماده است هر حملهای را با «هر چیز که خوار آید...» یا توضیح کاربرد حتی یک پیچ زنگزده جواب ب…
❤3
31 May 2026, 09:04 UTC45 views3 reactionsread 14 August 2026 Photo
مانیتور اطلس
خانهٔ پدرم دو پارکینگ دارد؛ سمت راستی پر است از لوازم تعمیرکاری و فنی. یک دستگاه جوش، گیرهای نصب شده روی میزتحریری فلزی، دو سری قفسه پر از جعبه و قوطیهای پیچ و مهره، و هزاران چیز ریز و درشت دیگر که با منطق «یک روزی ممکن است به کار بیایند»، سر سوزنی جای خالی باقی نگذاشتهاند و زیر سنگینی بوی گریس، رطوبت، و آهن دفن شدهاند.
پارکینگ چپی قبلاً فقط جای ماشین بود. اما حالا حاشیهاش به پارکینگ راستی الحاق شد…
❤3
26 Feb 2026, 20:25 UTC61 views2 reactionsread 14 August 2026 ادامه:
کاش میتوانستم بگویم بعد از سفر قهرمانی، مثل کیمیاگر پائولو کوئیلو، یا مثل زردشت نیچه، حالا به میان مردمم بازگشتهام، به زادگاهم، تا دست شما را بگیرم و ارمغانی به شما بدهم: چنین گفت مراد!
کاش میتوانستم بگویم فرشم پیدا شده و حالا تا آخر عمر من و فرشم با هم زندگی خواهیم کرد، شما هم بیایید و فرش خود را پیدا کنید.
ولی مسافری هستم که وقتی از او سوغات میخواهی، چیزی هم از تو میگیرد. امید را از تو میگیرد، یک مشت …
❤2
26 Feb 2026, 20:25 UTC58 views1 reactionsread 14 August 2026 (۱۳) تراکتور.
وقتی شروع به نوشتن کردم، فکر میکردم قرار است از بیست سالگی و بعد تفاوتش با سی بنویسم. فکر میکردم زندگی خیلی خیلی عوض شده و من هم خیلی خیلی عوض شدهام و باید در مسیر زندگی بپیچم یک سمت دیگر و کارهای جدیدی بکنم و انتخابها و تغییرات بنیادین سختی پیش رو دارم. ولی هر چه بیشتر مینویسم میبینم چیزهای زیادی تغییر نکرده، من در یک چرخهٔ اسپیرالی هستم؛ همان بیست تا سی دوباره دارد تکرار میشود فقط با کمی تفاوت.…
❤1
نوشتههای شماره ۴۲ pinned «دربارهٔ این کانال زمستان ۱۴۰۴ در کارگاه «رقص با ایده: جستارنویسی شخصی» ثبتنام کردم. و این کانال را برای به اشتراک گذاشتن مشقهایم با پنج نفر از افراد الهامبخش و مشوق من برای نوشتن ساختم. نوشتههای شمارهدار پیشنویسهای جستار این کارگاه هستند که به زودی…»
4 Feb 2026, 15:46 UTC88 views7 reactionsread 14 August 2026 دربارهٔ این کانال
زمستان ۱۴۰۴ در کارگاه «رقص با ایده: جستارنویسی شخصی» ثبتنام کردم. و این کانال را برای به اشتراک گذاشتن مشقهایم با پنج نفر از افراد الهامبخش و مشوق من برای نوشتن ساختم. نوشتههای شمارهدار پیشنویسهای جستار این کارگاه هستند که به زودی نسخهٔ نهاییاش را با شما به اشتراک خواهم گذاشت. و در ادامه جریان نوشتهشدن متنهای بلند دیگر، و گاهی متنهایی کوتاه را خواهید دید.
اسم کانال سادهترین چیزی است که…
❤7
28 Jan 2026, 16:47 UTC422 views8 reactionsread 14 August 2026 «چه خبر؟»
هانیه تلفنی میپرسد تو چرا باید بدانی که ۲۰ دی ۱۴۰۴ ساعت شش صبح باشگاه بسته بوده؟ و چطور ۲۱ دی کاهو خرد میکنی و کتاب میخوانی و فکر خریدن یخچال هستی؟ جوابت به چه خبر همان است که هفتهٔ پیش، و همان است که انگار سوئیس زندگی میکنی.
خودم فکر میکنم نکند دیوانه شدهام و ارتباطم را با واقعیت از دست دادهام؟ که چهار روز بعد ساکولنتها را از گلدانهای کوچکشان منتقل میکنم به خانهٔ جدید و دنبال چهارپایه برای نصب پ…
🔥6❤2
31 Dec 2025, 19:39 UTC369 views3 reactionsread 14 August 2026 (۱۲) «خورد گاو نادان ز پهلوی خویش»
روزی روزگاری مردی در غاری زندگی میکرد. یک شب صدای گرگها نگذاشت او و خانوادهاش تا صبح بخوابند. او دو چوب دستش گرفت و تا صبح نشسته چرت زد. فردا شب هم همینطور گذشت. و شب سوم چند گرگ به غار حمله کردند و او موفق شد با چوبها از خود و خانوادهاش دفاع کنند. شب چهارم و پنجم گرگی در کار نبود ولی او کماکان با چوبها و نشسته خوابید. الان ده سال از آن ماجرا میگذرد و او هنوز شبها با چوب می…
👍2👏1
31 Dec 2025, 18:39 UTC≈1,360 views5 reactionsread 14 August 2026 پستههایی که نمیخوریم
مادرم تعریف میکند حدود سال ۵۵، در مدارس به دانشآموزان پسته میدادهاند و عدهای به خاطر اینکه شاه پستهها را دستمالی کرده، آنها را به دیگران میبخشیدهاند (و نیاز به گفتن ندارد که چه کسانی این ایدهٔ دستمالی شدن را پررنگتر میکردهاند).
داستانِ به اینجا رسیدن لج با شاه برایم عجیب بود؛ جایی که از کارهای خوبش هم، از پسته که نماد ارزش غذایی و قوت گرفتن، رفاه، و لذتهای حلال است هم فرار میکر…
🔥3❤1👎1
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @No42Writings. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.