17 Jul 2026, 19:34 UTC103 views10 reactionsread 9 August 2026 برایِ فرزندان وطن
امروز نمیتوانم از شبنم نشسته بر گل بنویسم
نمیتوانم از غروب بنویسم.
از شاپرک، از دشت، از باران نمیتوانم بنویسم.
وقت تنگ است
حالا که قلب هایمان حرف های ناگفته بسیار دارد،
وطنمان غم، اشک و بغض.. بیشتر دارد،
و نگاه منتظر مادرانمان خسته تر از همیشه است.
امروز واژه ها بوی دود میدهند. حتی اگر از بهار هم بنویسم، باد اندوه را میان جمله ها خواهد پاشید.
برای همه ی ما سخت است زیستن در روزگاری که خبر ها پیش…
💔10
10 Jul 2026, 15:47 UTC137 views10 reactionsread 9 August 2026 تا مینویسم، جنگ میشود.
و هر بار که جنگ میشود،
واژهها از من کوچ میکنند.
قلم را که زمین میگذارم،
همهچیز آرام میشود؛
انگار جهان،
بهای صلحش را
از سکوتِ نویسنده میگیرد.
✍🏻🌻: ریحانه منفرد
@Reyhanche
❤10
9 Jul 2026, 10:47 UTC137 views9 reactionsread 9 August 2026 ۸
یک هشتِ پر عشوه میدیدم. با قوسی ملایم، کف دستم هک شده بود. خطوطی ناپیوسته داشت؛ گویی درختی بود که شاخه هایش سر ناسازگاری دارند. سر هشتِ من امتداد داشت، به هیچ کجا ختم نمیشد. باز بود. شبیه زندگی ام، که تا کنون بی قید رفته و با آمال و آرزوهایم بازی به راه انداخته بود.
هشت من در بین راه کمر خم کرده بود و دستی نداشت. به نظر می آمد فقط دو پای علیل دارد که بزور خودش را سرپا نگه داشته. گردن باریکی داشت. شاید هم مصداق گ…
❤9
26 Feb 2026, 14:31 UTC263 views9 reactionsread 9 August 2026 هفتم اسفند
آسمان ، آبی و دریا تیره تر
پیوند میزد ناکجا آباد، هردو را به هم
باز میکردی هرچقدرم چشم را
آخرش پلک ترت بود که می آمد به هم
بال میزد مرغ دریایی به دور بادبان
بی خبر از حال ماهی های در تورِ زمان
شعر میخواندم؛ فروغ و شهریار و رودکی
بی گمان از حال دل ها بر لب گور جهان
تشویق میکردم ضمیرم را به ترک خاطرات
تا نلرزد در هجوم سایه های بی امان
مینوشتم روی کاغذ، نام آرامش ولی
جزر می آمد، می ربود از بین انگشتم…
❤9
24 Feb 2026, 04:24 UTC246 views13 reactionsread 9 August 2026 پیش از پرواز
جود و ثنا سزاوار توست، که همه چیزی.
تو که اشتیاق را در دلم می اندازی تا سرشار از عشق شوم، سپس با گوشه چشمی انعام حال خوشم را می پردازی، گویا تو از من، بابتش خرسند تری.
گاهی پیش می آید، بد می آورم. زندگی را لعن می کنم. احساسات گر گرفته ام را آنچنان می پندارم که از پیش مکتوب شده اند تا امروز همه چیز برخلاف میل من پیش برود. آنگاه توسل از یادم می رود. تنها خواسته ام مباحثه ای با توست که بپرسم قلعه ی آرزوهای…
❤11❤🔥2
31 Dec 2025, 08:45 UTC290 views17 reactionsread 9 August 2026 بخوان:
از درد بگو
از حرارت داغی که به استخوانت میزند.
از زندگی ات بگو که جدیدا پرحسرت است.
تو که چشم هایت بیناست و گوش هایت شنوا...
حرف بزن. از چشم انداز ۱۰ سال بعد جوانی ات بگو که با شرایط کنونی در کشور مادری، هیچ میشود. تو که لمس میکنی دنیای پیرامونت را.
که برایت لالایی خوانده؟ دیریست غرق خوابی عمیق، رنج را به جان خریده و سرتیتر زندگی ات کرده ای.
رفیق من...
چرا آموخته ای که ستم برای زیستن لازم است و اینچنین تاب می…
❤17
6 Dec 2025, 08:15 UTC359 views13 reactionsread 9 August 2026 پیمانی به رنگ عشق
سراشیبی خیابان، نمایانگر هنر ظریف درختان بود. زرد و نارنجی هایشان را چنان سنگفرش کرده بودند که از راهی دورتر خیال میکردی جزئی جدانشدنی از خیابان باشند.
این درختان گویی به رسم کهن بودنشان، پیمان بسته اند پاییز خیابان را این چنین بی تکلف، بیارایند. باشکوه و پر خاطره.
هر برگ، رسالت سنگین دو فصل را به دوش کشیده و اکنون دستش از شاخه جدا میشود؛ برای رهسپار کردن یاد های دیرین. و ما، بی خبرانِ چند فصل، رد …
❤10❤🔥3
4 Dec 2025, 12:06 UTC320 views12 reactionsread 9 August 2026 آماجگاهِ نامعلوم
مدتی ست خوابگاه، برایم به معنای واقعی کلمه سوق یافته و جز جای خوابم، نهایتا محل غذا خوردن و مقداری درس خواندن باشد. زیبا نیست بگویم شادابی ام پاییز گونه، پوست می اندازد اما صحت دارد. گاهی احساساتم را به راه بزرگسالی گره میزنم و سعی دارم آرام بمانم. اما چه میشود که آدمی به یکباره حس تعلق را در خود نمی بیند و خودش را از یاد می برد؟
آنچنان که پیشتر، خودم را سرخوش روزگار می پنداشتم_که از سکناتم، جداً چن…
❤12
4 Nov 2025, 14:45 UTC352 views15 reactionsread 9 August 2026 رنگ محبت
غروب از تنگنای نگاهت میگذرد و تو را جایی حوالی دلتنگی رها میکند. غروب میرسد و باری دیگر بال پروازت میشود بسوی آرامش. ابر چشمت چرا ببارد؟ تو بزرگی؛ چنان که شقایق شیفته ی توست. بزرگی؛ که اگر نبودی، روزها برای رسیدن به خواسته ات تلاش نمیکردی. غم را تاب نمیآوردی. قدم هایت را برخلاف دل بی تابت، استوار بر نمیداشتی.
بزرگی. حاصل سالها فداکاری های پدر، در حقیقت نمیتواند به این راحتی دربرابر ناملایمات، خمود شود. د…
❤14🔥1
1 Nov 2025, 08:19 UTC411 views19 reactionsread 9 August 2026 فرجه ی زندگی
وقتی میخواهی بنویسی از کجا شروع میکنی؟ از وسط سطر یا آخرش؟
قطعا که از اول نیست.
اصلا کدام آدم عاقلی سطر زندگی را از همان اول پر میکند. باید خالی بماند که اگر میان نوشته ها، فضا برای تنفس کلمه کم آوردی، جایی برای گنجاندن باقی مانده باشد.
شاید هم یک جور زرنگی محسوب شود. همانجا که طاقتت سر آمده و کاغذ را تا خرخره سیاه کردی، برمیگردی اول و سفیدی، روحت را جلا میدهد. یکباره با خود میگویی ای کاش بیش از این فضا…
❤18👍1
20 Oct 2025, 15:06 UTC415 views17 reactionsread 9 August 2026 کاشانه
چمدان باز پریشان شده است
بار سفر بسته به دوش.
چمدان، باز پشیمان شده است
چمدان باز سخن میگوید.
رو به چشمان ترم باز غزل میگوید.
غزل دوری آغوش پدر
غزل کاشانه
غزل هرآنچه که بود و نبود
چه غریبانه گذشتیم ز شهر
شهر شیراز، عزیز دل من میماند.
راه چه میخواهد باز؟
شاید بکشد غم ها را تا کرمان
شاید اما دور کند شک ها را
میروم درس بخوانم جایی
که دگر مادر نیست صدایم بزند ریحانم
مادرم نیست که باز از یک اشک
کوه غصه بنویسد پ…
❤14🕊3
19 Oct 2025, 18:29 UTC318 views13 reactionsread 9 August 2026 رؤیا
چنان شیرین است که میخواهی ساعت ها درش غرق شوی؛ یا که آن را در تمام وجودت حل کنی. رویا. کلمه ای به وسعت آبی آسمان. همانقدر شفاف و پاک. زیبا نیست؟
تو رویا میپردازی. صداهای پیرامونت خاموش میشوند و تو را در خلسه ای دلپذیر و روحانی فرو میبرند.
گاهی حتی ایده میشوند و تو نثار کاغذشان میکنی.
اصلا مگر کسی هم هست نفهمد رویا چیست یا کجا میشود پیدایش کرد؟
همان که پشت دریچه ی قلبت ناگه به صدا درمیآید و میخواهد راه بگی…
❤13
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Reyhanche. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.