6 Aug 2026, 15:24 UTC197 views16 reactionsread 8 August 2026 داستان کوتاه
ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ، ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻠﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﺴﺖ ﺷﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺏ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺏ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺨﺮﻡ ﻭﻟﯽ ﭘﻮﻟﻢ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺪﻫﯽ .ﻭﻗﺘﯽ…
❤8😢4💔2😭2
3 Aug 2026, 12:01 UTC361 views6 reactionsread 8 August 2026 Photo
🍃 دِنا؛ دنیای واژههای ناب 🍃
🌸 متنهای ناب و احساسی
✨ بیوهای خاص و متفاوت
🌹 اشعار زیبا و دلنشین
😁 فکاهیهای جذاب و خواندنی
🖋 دلنوشتهها، جملات انگیزشی و عاشقانه
📌در این کانال هر روز بهترین و زیباترین محتوا را برایتان منتشر میکنیم؛ محتوایی که ارزش خواندن، ذخیره کردن و به اشتراک گذاشتن را دارد.
✨ همین حالا به خانوادهٔ دِنا بپیوندید و از دنیای واژههای ماندگار لذت ببرید. 👇🤍
https://t.me/Dena_Library 📓
❤6
3 Aug 2026, 11:28 UTC309 views4 reactionsread 8 August 2026 خودتان را با سه کلمه برای ما معرفی کنید! 👇✨️
❤4
28 Jul 2026, 04:23 UTC651 views15 reactionsread 8 August 2026 لحظهای که عزرائیل ترسید
پرسیدند:
«تو که فرشتهٔ مرگ هستی، از چه چیزی ترسیدی؟»
عزرائیل گفت:
«سالهای زیادی از آن روز گذشته بود.
روزی دیگر مأمور شدم جان مردی را بگیرم. هنگامی که به زمین آمدم، او را انسانی بزرگ، نیکوکار و مورد احترام مردم یافتم.
به او نزدیک شدم؛ اما هرچه پیشتر رفتم، نوری را دیدم که از وجودش میتابید.
با هر قدمی که به او نزدیک میشدم، نور بیشتر میشد.
چهرهاش چنان روشن بود که عظمت آن روشنایی، مر…
❤15
28 Jul 2026, 04:22 UTC459 views9 reactionsread 8 August 2026 سه لحظهای که عزرائیل خندید، گریست و ترسید
روزی از حضرت عزرائیل پرسیدند:
«تو که از آغاز آفرینش، جان هزاران انسان را گرفتهای و هنگام مرگ، آخرین نگاهها و آخرین نفسهای آنان را دیدهای؛ آیا تا هنوز چیزی در این دنیا تو را خندانده، گریانده یا ترسانده است؟»
عزرائیل لحظهای خاموش ماند.
گویی در میان میلیونها خاطره، سه لحظه را جستوجو میکرد؛ سه لحظهای که هیچگاه از خاطرش پاک نشده بودند.
سپس گفت:
«بلی… یکبار خندیدم…
❤9
26 Jul 2026, 05:23 UTC406 views15 reactionsread 8 August 2026 آن شب تا صبح خوابش نبرد.
به سقف اتاق نگاه میکرد و ناگهان تمام گذشته در برابر چشمانش زنده شد؛ دستهای خالی پدر، لباسهای خاکآلودش، مکثهای طولانی پشت دروازه و نگاههایی که همیشه از او میدزدید.
برای نخستینبار فهمید که پدرش فراموش نمیکرد.
نمیتوانست.
صبح زود، به خانهٔ پدر رفت.
دروازه را چند بار کوبید، اما کسی باز نکرد. همسایهٔ سالخورده بیرون آمد و گفت:
«پدرت چند روز است در بستر افتاده. حالش خوب نیست.»
پسر با…
💔7❤5😢3
26 Jul 2026, 05:23 UTC390 views8 reactionsread 8 August 2026 داستان:
بایسکیلی که هیچوقت نرسید
پسرک هفتساله بود؛ با چشمهای روشن، لباسهای ساده و آرزوهایی که هنوز بوی کودکی میداد.
هر روز هنگام رفتن به مکتب، از کنار دکان بایسکلفروشی میگذشت. پشت شیشهٔ دکان، یک بایسکل سرخرنگ ایستاده بود؛ با زنگ نقرهای، تایرهای نو و چوکی سیاه.
پسرک هر بار چند لحظه مقابل دکان میایستاد. دستهای کوچکش را روی شیشه میگذاشت و خودش را تصور میکرد که سوار آن بایسکل شده و در کوچه با دوستانش مساب…
😢5💔3
24 Jul 2026, 16:48 UTC426 views18 reactionsread 8 August 2026 وجود تو، آرامش جان من است
تحریر کنندە: بانو راضیه محمدی
زندگی پیچخمهای زیادی دارند برای بعضی افراد این پیچخم آسان و برای بعضی افرادطاقت فرساست.
ماهور _ مارال عزیزم! کجایی؟ من از سر کار آمدم .
مارال _ خوش آمدی عشقم، خسته نباشی!
ماهور _ خوش باشی جانم، خستهگی من با دیدار تو از بین میرود.
مارال_ آب بیارم یا چای ؟
ماهور _ هیچکدام عزیزم، من برم لباسهایم را تبدیل کنم .
مارال !
مارال !
مارال !
مارال _ بلی جانم…
❤16👍1🥰1
23 Jul 2026, 16:21 UTC412 views18 reactionsread 8 August 2026 داستان کوتاه و تأثیرگذار
«کاکتوس»
مردي از خدا دو چيز خواست...
يک گل و يک پروانه...
اما چيزی که به دست آورد
يک کاکتوس و يک کرم بود.
غمگين شد.با خود انديشيد
شايد خداوند من را دوست ندارد
و به من توجهي ندارد.
چند روز گذشت...
از آن کاکتوس پر از خار گلی
زيبا روييده شدو آن کرم
تبديل به پروانه اي زيباشد.
اگر چيزي از خدا خواستيد
و چيز ديگري دريافت کرديد
به او اعتماد کنيد.
خارهای امروز گلهای فردايند.
@Roman_Sara23
┈┉━━•⊰…
❤18
22 Jul 2026, 05:50 UTC698 views17 reactionsread 8 August 2026 داستان کوتاه و زیبا
«امیدواری»
روزی بهلول در کوچههای بغداد میگذشت که دید مردی به دیوار تکیه داده و با چهرهای درهمکشیده و ناامید به زمین خیره شده است. بهلول جلو رفت و پرسید: «ای مرد، چرا اینگونه زانوی غم در بغل گرفتهای؟ چه چیزی تو را اینچنین بیتاب و ناامید کرده است؟»
مرد با صدایی لرزان گفت: «ای بهلول، روزگار بر من سخت گرفته است. تمام داراییام را در تجارت از دست دادهام، خانهام در گرو است و هیچ راهی برای ره…
❤17
22 Jul 2026, 05:09 UTC414 views16 reactionsread 8 August 2026 حکایت کوتاه و خواندنی
وقتى که حاتم طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.
حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت. هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به اوعطا مى کرد.
برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند!
مادرش گفت:
تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى، بیهوده خود رابه زحمت مینداز.
برادر حاتم توجه نکرد.
مادرش براى اثبات حرفش، لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش …
❤16
21 Jul 2026, 18:04 UTC446 views18 reactionsread 8 August 2026 حکایت نــاب
مردی هر روز از کنار درختی خشک عبور میکرد و با ناراحتی میگفت: «این درخت دیگر به هیچ دردی نمیخورد.»
پیرمردی که آنجا نشسته بود، لبخندی زد و گفت:
«کمی صبــر کــن....!»
چند ماه بعد، بهار از راه رسید و همان درخت،
سبـز شد و پــر از شکوفه گشت.
پیرمرد گفت: «آدمها هم گاهی شبیه همین درختاند؛ هیچکس را از روی روزهای سختش قضاوت نکن. بعضی شکوفهها فقط به زمان نیاز دارند.»
@Roman_Sara23
┈┉━━•⊰✯♥️✯⊱•━┉┉┈
❤18
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Roman_Sara23. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.