26 Jul 2026, 13:23 UTC239 views9 reactionsread 9 August 2026 Photo
.
تو خواستی
و گرنه در سلسله دستهای من
صدا نمیافتاد
در مرزهای افتادن
به عرض کوچک مستطیلت فکر نمیکردم
من که از تمام جهات
بریده بودم
دستهایم را
با کاغذ
و چیزی نداشتم
برای گرفتن
برای گریه
از تو
که پشتبامها را
برای خداحافظی ترجیح میدهی.
#گیتا_شمسی
از کتاب «به نام مرگهای بخشنده مهربان»
🔸این مجموعه شعر بدون سانسور توسط نشر آفتاب در نروژ منتشر شده است.
🔸برای تهیه نسخه الکترونیکی کتاب اگر ساکن ایران هستید کافی است …
❤9
Signed Reza
16 Jul 2026, 16:06 UTC217 views8 reactionsread 9 August 2026 .
اینکه قسم نمیخواهد
ابرهای سوخته میگوید که دلتنگی گیاه مسلّم است
اینکه قسم نمیخواهد
هر وقت دمی کنار من نشست دنیا
میخواست گریستن مرا نگاه کند
اینکه قسم نمیخواهد
همیشه آیینهای که بوی دریا دارد
از دستم میافتد و دریا به گریههای کوچک پخش میشود
اینکه قسم نمیخواهد
چون گریههای تاریخ تلخ است اشکهایمان.
#هرمز_علیپور
❤8
Signed Reza
14 Jul 2026, 14:23 UTC297 views11 reactionsread 9 August 2026 .
تا مدتی
مینویسی پارسال
در نامههایت به اشتباه
کمی بعد اما عادت میکنی
.
تا مدتی
خسته میشوی در رختولباس نو
کهنه که شد
اما عادت میکنی
.
تا مدتی
به نام معشوق قبلیات
صدا میکنی عشق تازهات را
کمی بعد اما عادت میکنی
.
تا مدتی
غریبی میکنی با لنگیدنت
عادت میکنی اما
به پای فلجت
.
تا مدتی
گمان میبری که هنوز عاشقی
به زخم خیانت مانده بر قلبت
اما عادت میکنی
.
تا مدتی
آهستهآهسته
تنها میشوی
به آن هم اما عادت میکنی
…
❤9💔2
Signed Reza
13 Jul 2026, 14:04 UTC249 views8 reactionsread 9 August 2026 .
در آفتاب، در قلمرو غدر ايستادهای
بر آستانهی آن قلعهی قديمى متروك
دورى
دور، دور
و من نمىتوانم
از چشمهاى باكرهات برگی بردارم
و روى زخم كاری پهلويم بگذارم.
دورى، بر آستانهی قلعه
و جادهاى كه پيش پاى تو خوابيده
در آفتاب تند، تپیدن بىآزرمى دارد
(باز است و پاک
اما نهاد ناميمونش
آراسته به مينهائى نامرئی است
و بوتههاى شعبده گردش روئيده است)
دورى ... در آفتاب
بايد به سايه سار بيائى
و برگ چشم باكرهات را
بر داغ…
❤8
Signed Reza
Channel photo removed
16 Nov 2025, 00:13 UTC853 views15 reactionsread 9 August 2026 .
«زن، اسمت چیست؟»
-نمیدانم.
«-چند سال داری؟ اهل کجایی؟»
-نمیدانم.
«-چرا این گودال را کندهای؟»
-نمیدانم.
«-چند وقت است که پنهان شدهای؟»
-نمیدانم.
«-چرا انگشتم را گاز گرفتی؟»
-نمیدانم.
«-نمیدانی که ما آزارت نخواهیم داد؟»
-نمیدانم.
«-کدام طرفی هستی؟»
-نمیدانم.
«-زمان جنگ است، باید انتخاب کنی».
-نمیدانم.
«-هنوز دهکدهات پابرجاست؟»
-نمیدانم.
«-اینها بچههای تواَند؟»
-آری.
#ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه …
❤9💔4🔥2
Signed Reza
15 Nov 2025, 16:50 UTC748 views4 reactionsread 9 August 2026 .
جناس تام تواَم آهو
با این خیالها که در سر دارم
جناس تام توام
در این علف صبح
پای میز صبحانه
که چهره از شبنمها میآرایم
پایم نلغزد ای کاش!
تاب زیباییات را ندارم.
#سعید_اسکندری
❤4
Signed Reza
14 Nov 2025, 10:36 UTC776 views9 reactionsread 9 August 2026 .
دستیست که جای چای سم میریزد
زلفیست که جای عشوه غم میریزد
یک خاطرهی دور ِ فراموش شده
گاهی همه چیز را به هم میریزد.
#وحید_نجفی
❤9
Signed Reza
13 Nov 2025, 01:09 UTC781 views9 reactionsread 9 August 2026 .
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
کیف کوچکت باشد
بازشده در جوی آب
یا وقتی که
گرفته بودی پیشانیات را
لبخند میزدی...
آخرینش میتواند
اولین بوسهمان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستن یواشکی
توی سینما.
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش میتواند
دستهایت باشد
روی صورت من
تا خدا و ابلیس
اشکهایم را نبینند
یا روزی که
در میدان ولی عصر
زمزمه کردی در گوشم:
قرار نیست هیچکس بیاید...
…
💔7❤2
Signed Reza
12 Nov 2025, 02:14 UTC704 views11 reactionsread 9 August 2026 .
وقتی تلفن زنگ میزند
یعنی از یاد نرفتهای
حتی اگر به اشتباه شمارهات را گرفته باشند
ببین دوست من!
در این دنیا
خیلی از آدمها هستند که
شمارهشان حتی به اشتباه گرفته نمیشود.
#رسول_یونان
💔5❤3👍3
Signed Reza
7 Nov 2025, 23:38 UTC898 views10 reactionsread 9 August 2026 .
همهی دارایی من، اندوهِ من است
و هر روز بدهکارتر میشوم
از درخت چیزی کم میآورم
از آفتاب چیزی
و نمیدانم کجا باید پنهان شوم
کتابها، موسیقی، پنهانم نمیکنند
لباسهایم، صندلیای که در آن گوشه است
لامپِ روشن
هیچکدام حرفی نمیزنند
و از اینکه همیشه میتوان اینگونه ادامه داد
همهچیز را یکطرفه مخاطبِ خود کرد
دیکتاتور ماند
حتی در اندوه
نگرانِ جابهجایی و پناهآوردنِ آن طرفِ دیگر میشوم من
چهگونه ممکن است که کاربر…
❤8👍1🕊1
Signed Reza
7 Nov 2025, 02:33 UTC634 views13 reactionsread 9 August 2026 .
در خفا
گریستم
کسی به دلداری من نیامد
ابرهای خسته سرانجام
باران شدند
بر سرم باریدند
یک تکه ابر سفید
مدتها بود
چهرهام را میپوشاند
که مرا از تو مخفی میکرد
خسته از باغ بیرون آمدم
به دنبالم خرگوشهای سفید
میدویدند
در آبهای روشن نگاه میکردم
شباهت به تو پیدا کرده بودم
هراس داشتم آبهای شفاف
تیره شوند
آنگاه من تو را و خودم را
فراموش کنم.
#احمدرضا_احمدی
❤13
Signed Reza
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @Thingsremainunsaid. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.