1 Aug 2026, 10:54 UTC32 views4 reactionsread 8 August 2026 حبی عباس
در وصف حضرت عباس(ع) که سخن میگفتند، ناگهان ده سال از عمرم کنار رفت.
مبهوت ماندم. نگاهم به نقطهای از نور گره خورد. انگار صدایی آرام در درونم گفت:
«حالا یادت افتاد؟ یادت افتاد اولین دفترت را همینجا پر کردی؟ نوشتی و نوشتی و نوشتی، بعد همه را پاره کردی. گمان کردم فهمیدهای چه کسی به دستانت قدرت کلمه داد. یادت نبود؟»
سکوت عجیبی در دلم نشست.
وای بر من... یادم نبود.
مدتها بود از خودم میپرسیدم چه شد که نوش…
❤2😢2
28 Jul 2026, 16:04 UTC52 views4 reactionsread 8 August 2026 گذر عمر
بعضی پنجرهها فقط رو به حیاط باز نمیشوند؛ رو به سالها باز میشوند.
هر بار نگاهم به پنجرهی خانهی روبهرو میافتد، بیآنکه بخواهم، زمان را مرور میکنم. میان پنجرهی ما و آن پنجره، یک حیاط است، یک کوچه و باز حیاطی دیگر. فاصلهای نه چندان دور که دو کاج قدیمی، چند بوتهی گل سرخِ ردیفشده کنار ورودی خانهی ما و درختان کوچه آن را پر کردهاند. گلهای سرخ همیشه برایم شبیه سربازهایی بودهاند که با قامتی راست، آما…
❤2👏2
25 Jul 2026, 08:27 UTC61 views4 reactionsread 8 August 2026 بهترین غافلگیری زندگیام
«آبیاتی، دفتر!»
همین دو کلمه کافی بود تا قلبم راه گلو را پیدا کند. با اینکه نه اهل شیطنت بودم، نه سابقهای در انضباط داشتم، اما اسم «دفتر مدرسه» همیشه برایم بوی دردسر میداد.
سوم راهنمایی بودم. مدرسهمان تازه تأسیس شده بود و از کلاس تا دفتر، بیشتر از ده قدم فاصله نبود؛ اما همان چند قدم را چنان رفتم که انگار ساعتها در برف راه رفته باشم. دستهایم از اضطراب یخ زده بود.
سلام کردم. خانم امتی…
👏3❤1
21 Jul 2026, 10:27 UTC67 views9 reactionsread 8 August 2026 بدون تردید
لکهای سیاه با نقطهای سفید در وسطش، اینطرف و آنطرف میرفت. گاهی کش میآمد و نگاهم را به پردهی نمایش سفید و بزرگی هدایت میکرد که روبروی آن، نقطههای سیاه منظمی کنار هم نشسته بودند. کمی بعد، لکهای صورتی با نقطهای سفید در میانش و لکهای آبیِ کشیده، به سمت او رفتند. همه دست زدیم. لکهها تعظیم کردند و از صحنه پایین آمدند.
جلسه برای دو ساعت تمام شده بود.
چراغهای تالار که روشن شد، لکهها آرامآرام شکل…
❤9
19 Jul 2026, 10:19 UTC50 views7 reactionsread 8 August 2026 روی کف دست
امتحان فیزیک، وسط بیستودوسالگیام بود. مثل همیشه، عاجز و بیجرئتِ درس فیزیک، وارد جلسه شدم. از آن دانشجوهایی بودم که اگر سؤال را بلد نبود، به جای فکر کردن به تقلب، زیر لب ذکر میگفت؛ شاید فرمولی از آن ذهن یخزدهام سر برآورد.
اگر هم وقت اضافه میآوردم، هر فرمولی که به نظرم بیربط و باربط میرسید، روی کاغذ امتحان امتحان میکردم. گاهی یکیشان جواب میداد و همان نیمنمره، با ضریب چهار یا پنج، نجاتم میداد.…
❤7
18 Jul 2026, 07:20 UTC52 views5 reactionsread 8 August 2026 تله
دوازده ساله بودم که مدرسهام را عوض کردم. به پیشنهاد پدر و مادرم، سال دوم راهنمایی را در مدرسهی شاهد ثبتنام کردم. آن روزها بعضی از مدارس شاهد، جزو مدارس نمونه بودند و برای پذیرش دانشآموزهای غیرشاهد آزمون میگرفتند.
از همان روزهای اول، چادر مشکی رنگی که مادرم با ذوق برایم دوخته بود، بزرگترین دغدغهام شد. چادر کمی از قدم بلندتر بود؛ راه رفتن را برای من سخت میکرد و شستن و اتو کشیدنش را برای مادرم. هر صبح که آ…
❤5
14 Jul 2026, 15:09 UTC60 views4 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @hesam_ipakchi
گاهی میشنویم
صدای شکستن چیزی
در دوردستهای دلِ خود را
•
پنجره امیدی بود؟
یا ستون طاقتی که
سقف صبر بر آن استوار بود؟
یا شاید دیواری ریخت تا در پسِ آن
راهی تازه آشکار شود؟
یا شاید رخنهای باز شد
در سلول زندانی؟
•
نمیدانیم
و جوابِ پرسشی را که پاسخش
در کوله «زمان» است
کسی نمیداند
صبر کن تا زمانش برسد
———
سهشنبه ۱۶ تیر سال پنج
#نهان_خانه
@hesam_ipakchi
❤3👏1
13 Jul 2026, 11:41 UTC59 views3 reactionsread 8 August 2026 *پشت سر چشمهای آبی*
بادی گرم به صورتم میخورد. انتظار را بغل کرده بودم. خانهی ما برِ خیابان اصلی بود. روی پلههای ورودی نشسته بودم و رفتوآمد ماشینها را تماشا میکردم. ظهرها خیابان خلوت میشد؛ نه اتوبوسی رد میشد و نه رهگذری که دستی برایم تکان بدهد. هر ماشینی که از دور پیدا میشد، خیال میکردم شاید پدر باشد.
کاش آن روزها میدانستم در چنین انتظارهایی برای خودم شعر بخوانم، نه اینکه چشم به آسفالت خیابان بدوزم.
ما…
❤2👏1
11 Jul 2026, 22:35 UTC51 views4 reactionsread 8 August 2026 چند لحظه بعد، کامیون در فاصلهای دور توقف کرد.
دوست پدر به طرفش دوید.
در همان فاصله، نور دیگری در دل تاریکی پیدا شد.
این یکی فرق داشت.
سفید بود؛ روشن، آرام و امیدوارکننده.
از همان دور، بیهیچ تردیدی فهمیدم آمبولانس است.
از جا پریدم.
فریاد زدم:
«بابا... آمبولانس!»
تمام وجودم از شادی پر شد.
رانندهی آمبولانس و رانندهی کامیون تقریباً همزمان بالای سر پدر رسیدند.
همان لحظه، ته دلم گفتم: «دیگر لازم نکرده... حال…
❤3👏1
11 Jul 2026, 22:35 UTC43 views2 reactionsread 8 August 2026 آن شبِ پس از تعزیه
پدرم هر سال شمرِ تعزیه میشد و من، هر سال، از این نقش میترسیدم.
هاجوواج به پیرزنها و گریهوزاریشان نگاه میکردم. طاقتِ نفرینها و نالههایشان را نداشتم. گاهی هم از کوره در میرفتم. به دخترعمویم گفتم: «آخرش سرِ بابایم بلایی میآید. نگاه کن چطور نفرینش میکنند! انگار بابا امام را کشته. لااقل نقشِ مسلمبنعقیل را به او میدادند.»
دخترعمویم خندید و گفت: «عمو جان، صدایش آنقدر رساست که بیشتر به …
❤2
11 Jul 2026, 22:35 UTC39 views2 reactionsread 8 August 2026 از جایی به بعد هم گفت کمکِ ماشین خراب است. حالا نمیدانم منظورش کمکفنر بود یا قطعهای دیگر. آن روزها از این چیزها سر درنمیآوردم. فقط یادم هست که خودش چندان نگران به نظر نمیرسید و همین باعث میشد من هم خرابی ماشین را چندان جدی نگیرم.
اما پدر اینطور نبود. او یک عمر راننده بود؛ اهل جاده و سفر. رانندگیاش مثالزدنی بود و گواهینامهی پایهیک داشت. ماشین خودش همیشه از دور مثل تکهای طلا زیر آفتاب برق میزد. حالا که فک…
❤2
30 Jun 2026, 10:12 UTC80 views10 reactionsread 8 August 2026 با دقت به آنها نگاه میکردم. بیشترشان بالاپوشهای نظامیشان را درآورده بودند و با عرقگیر زیر نخلها نشسته بودند. یکی از آنها لباس سبزش را درآورده بود و با عرقگیر، شلوار نظامی و پوتین کنار آب آمده بود. از دور، تنش شبیه خیاری بود که نیمی از پوستش را کنده باشند. داشت یونیفرم سبزش را میشست.
کارش که تمام شد، لباس را آنقدر پیچاند تا آبش گرفته شود؛ بعد دو سه بار تکاند و با خود برد.
یکی از بچهها بلند ناسزایی به آن طرف…
❤7👏3
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @a_byati6. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.