7 Aug 2026, 08:57 UTC12 views2 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید – پارت بیستوپنج
جلوی درِ خانه آقای عزیزی که رسیدند، سرهنگ ایمانی با چشمهای گرد و ابروهای بالا انداخته، دیوارها را نگاه کرد. هیچکس روی دیوار متن تسلیت نزده بود. پارچه سیاهی هم روی سردر نبود.
سرگرد داوودی زنگ را زد. چند دقیقه بعد، صدای ضعیفی از پشت آیفون آمد.
_ بله؟
سرهنگ ایمانی کارتش را جلوی دوربین آیفون گرفت.
_ سرهنگ ایمانی، از بخش جنایی.
صدای تقی آمد و در باز شد. آنها از حیاطی پر از درخت رد شد…
❤1👏1
4 Aug 2026, 09:49 UTC18 views3 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید – پارت بیستوچهار
پیرمرد با سینی شربت وارد سالن پذیرایی شد. سرهنگ ایمانی کیسههای خرید را گوشه دیوار گذاشت.
_ ممنونم.
پیرزن از اتاق خواب بیرون آمد و با دستش مبلهای توی پذیرایی را نشان داد.
_ بفرمایید.
سرهنگ ایمانی پرونده را باز کرد، خودکارش را از توی جیبش بیرون آورد و نگاهی به پیرزن کرد.
_ لطفاً نام و نام خانوادگی خودتان و همسرتان را بگویید.
پیرزن لیوان خالی شربت را روی میز گذاشت.
_ ناهید دستانی…
🔥2❤1
4 Aug 2026, 09:49 UTC18 viewsread 9 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
2 Aug 2026, 17:47 UTC26 views2 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت بیستو سه
سرهنگ ایمانی چند بار زنگ خانه را زد. ساعت مچیاش را نگاه کرد.
_ انگار خونه نیستن.
سرهنگ ایمانی خواست سمت آسانسور برود. صدای انداختن کلید توی قفل آمد. چند دقیقه بعد، درِ خانه باز شد. خانه نیمهتاریک بود. پیرمردی پشت در ایستاده بود.
_ سلام، سرهنگ ایمانی هستم، از بخش جنایی. برای اتفاق دیشب مزاحم شما شدم.
پیرمرد سرفه کرد.
_ سلام. همسرم خونه نیست. منم در جریان نیستم. چه اتفاقی افتاده؟
_…
❤2
31 Jul 2026, 05:45 UTC31 views3 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت بیستودو
کف پذیرایی پر از اسباببازیهای رنگارنگ بود. خانم جوان سرش را پایین انداخت و با دستش مبلها را نشان داد.
_ببخشید، خونه بچهداره. بفرمایید، بشینید.
سرهنگ ایمانی لبخندی زد.
_ایرادی نداره، ببخشید که مزاحم شما شدیم.
خانم جوان به سمت آشپزخانه رفت. سرهنگ ایمانی پرونده را باز کرد.
_لطفاً تشریف بیارید، ما چیزی نمیخوریم.
خانم جوان آرام زیر لب گفت: «چشم.» سپس روی مبل، روبهروی سرهنگ ایمانی ن…
🔥2❤1
27 Jul 2026, 16:14 UTC36 viewsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت بیستویک
سرهنگ ایمانی با چشمهای گرد به او نگاه کرد.
ـ آنقدر توی خونهتون سروصدا بوده که متوجه صدای بیرون نشدین؟
پرستو سرش را پایین انداخت.
ـ متأسفانه هر وقت حال مامانم به هم میریزه، خیلی سروصدا میکنه. خدا رو شکر همسایههای خوبی داریم و درکمون میکنن؛ هیچوقت هم اعتراضی نکردن.
سرهنگ ایمانی نگاهی به ساعت مچیاش انداخت.
ـ ممنونم از وقتی که برای ما گذاشتین.
واحد کناری خانهٔ پرستو متعلق به خا…
25 Jul 2026, 14:25 UTC30 views2 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت بیست
خانم جوان که از اتاق بیرون آمد، به آشپزخانه رفت و سه فنجان چای ریخت. سرهنگ ایمانی با دقت اطراف را نگاه میکرد. خانم جوان چایها را تعارف کرد و روبهروی سرهنگ ایمانی نشست.
ـ مادرم یک سالی هست که آلزایمر داره. همهچیز رو فراموش کرده، حتی منو هم نمیشناسه.
سرهنگ ایمانی فنجان چای را برداشت.
ـ نگهداری از مادرتون براتون سخته؟
خانم جوان سرش را پایین انداخت.
ـ براش پرستار گرفتم.
سرهنگ ایمانی ف…
❤1🔥1
24 Jul 2026, 01:35 UTC34 views1 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت نوزدهم
جلوی درِ مجتمع که رسیدند، دربان مجتمع تا سرهنگ ایمانی را دید، گارد ورودی را بالا برد و سلام نظامی کرد. سرهنگ ایمانی لبخندی زد و با تکان سر، جواب سلامش را داد.
وارد لابی مجتمع شدند. سرهنگ ایمانی رو به سرگرد باقری کرد.
ـ کدوم طبقهست؟
درِ آسانسور باز شد. سرگرد باقری دکمه طبقه پانزدهم را فشار داد.
ـ طبقه پانزدهم.
سمت راستِ آسانسور، واحدی قرار داشت که به وسیله پلیس پلمب شده بود. سمت چپ آسا…
👍1
22 Jul 2026, 09:25 UTC33 views0 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت هجدهم
سرهنگ ایمانی توی فکر فرو رفت و از جایش بلند شد.
ـ ممنونم که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید. لطفاً از تهران خارج نشوید. شاید لازم باشد برای ارائه توضیحاتی دوباره به کلانتری بیایید.
آرش نفس عمیقی کشید. سرهنگ ایمانی او را تا جلوی در بدرقه کرد. با اشاره دست از مهراب خواست داخل اتاق بیاید. چشمهای مهراب قرمز شده بود. دستهایش را مشت میکرد و باز میکرد.
ـ اولش از این پسر خوشم نمیاومد. به صبا …
20 Jul 2026, 06:05 UTC38 views1 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت هفدهم
آرش دستش را روی پیشانیاش گذاشته بود و مثل ابرِ بهاری اشک میریخت.
سرهنگ ایمانی درِ اتاق را باز کرد.
_سرباز داوودی، یه لیوان آبقند.
سرهنگ ایمانی پشت میزش نشست.
آرش یک دستمال کاغذی از روی میز برداشت، نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودش را آرام کند.
سرهنگ ایمانی خودکارش را از روی میز برداشت.
_شما چطور با همسرتون، صبا عزیزی، آشنا شدید؟
آرش دستهایش را به هم فشرد.
_توی یه تصادف. یه روز ماشینم…
🔥1
19 Jul 2026, 07:53 UTC37 views3 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت شانزدهم
مهراب توی خودش جمع شد. رگهای گردنش بیرون زده بود.
_الان حالش چطوره؟
سرهنگ ایمانی غمی در نگاهش نشست.
_متأسفانه فوت کردن. الآن هم جنازهشون توی پزشکی قانونیه.
شانههای مهراب میلرزید. اشک از چشمهایش جاری شد. سرهنگ ایمانی یک دستمال کاغذی سمت او گرفت.
_خدا به شما صبر بده.
مهراب یک دستمال بیرون کشید.
_ممنونم.
وقتی مهراب کمی آرام شد، سرهنگ ایمانی توی چشمهایش نگاه کرد.
_چرا شما شب عرو…
❤3
18 Jul 2026, 13:19 UTC32 views2 reactionsread 9 August 2026 مروارید سفید
پارت پانزدهم
سرهنگ ایمانی که وارد کلانتری شد، پیرمردی را دید که با یک مرد جوان چهارشانه دستبهیقه شده بود. توی کلانتری داد میزد.
_این همونه که پولم رو جلوی بانک ازم دزدید.
سرهنگ ایمانی از کنار آنها رد شد. سرباز داوودی را پشت درِ اتاقش دید.
ـداوودی، این پسره، مهراب عزیزی، اومد؟
سرباز داوودی سلام نظامی کرد.
ـاومده، سرهنگ. الان میارمش.
سرهنگ پشت میز نشست. همان جوانی که پیرمرد با او گلاویز شده بود…
❤2
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @astory1404. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.