8 Aug 2026, 14:00 UTC7 viewsread 9 August 2026 چه بسیار خداوند میآزماید انسانها را، با قرار دادن آنها در پستیها و بلندیها، غمها و مصیبتهای زندگی!
آیا تمام آدمها این را تاب میآورند؟
به یقین آن که ایمان قوی دارد تاب میآورد و آنکه کمی سست باشد، میبازد این تابآوری را!
✍اعظم کمالی
Signed کمالی
31 Jul 2026, 13:01 UTC16 viewsread 9 August 2026 اینروزها، فکر اینکه چقدر مرگ میتونه نزدیکم باشه رو بیشتر از هر زمان دیگهای درک کردم.
اگر یکی مریض باشه، میدونی و کمکم خودت رو برای نبودش آماده میکنی؛ البته که فکر نبود اون شخص با اینکه کسالت داشته، هم خیلی دشوار و سخته.
وای به زمان و ساعتی که خبر جوون یا جوونایی بیارن برات که روزی باهاش یا باهاشون وقت گذروندی!
همیشه فکر میکنی که نه، برای من نیست؛ ولی یهو میفهمی که از دور داره بهت هشدار میده که یه روز نوبت تو…
Signed کمالی
29 Jul 2026, 11:07 UTC20 viewsread 9 August 2026 نظری به آینده
من و هوشجان
مادربزرگم همیشه از گذشته میگفت. از پتهایی که همراه انسانها بود، مثل پت من؛ ولی فرق بود بین این و آن.
مادر مادربزرگم از گذشته برایش گفته بود؛ از سگ و گربهها که جای بچه را پر کرده بودند. در خانه کنار آنها بودند، پوشک میشدند و میلیونها پول خرج دوا و دکتر و مراقبتهای هفتگی و غذایشان میشد.
سر سفره وعدههای غذایی و حتی به تخت خوابشان راه پیدا کرده بودند. بعضی از آدمها با آن حیوانات مرا…
Signed کمالی
25 Jul 2026, 06:35 UTC18 views1 reactionsread 9 August 2026 Forwarded from @TheForevearVoice message
دوری و من دیگه ته دنیام🤍
❤1
Signed کمالی
21 Jul 2026, 15:14 UTC29 views0 reactionsread 9 August 2026 سرنوشتی تلخ
خانوادگی به سفر نرفته بودند و آرزوی سفر داشتند.
دریا را ندیده بودند و آرزوی بازی در ساحل را در سر میپروراندند.
مادر دوست داشت که به مسافرتی برود که همسرش کنارش باشد.
همیشه طوری با دیگران رفتار میکرد که گویی غم و ناراحتی و سختی ندارد؛ در صورتی کهسختی بسیار کشیده بودند و تازه قرار بود نفسی راحت بکشند.
قرار بر این بود که آخر هفته، همراه برادر و یکی دیگر از فامیل به شمال، سفر کنند.
بچهها سر از پا بند نبو…
Signed کمالی
21 Jul 2026, 11:46 UTC25 views1 reactionsread 9 August 2026 گاهی وقتها اتفاقی میافتد که باورش سخت است!
نمیشود آن اتفاق را باور کرد. کاری هم از دست کسی برنمیآید.
دوست داری کاری بکنی؛ ولی دستت از چاره کوتاهَست.
آن اتفاقی که چاره ندارد، مرگست!
وقتی اجل سر برسد، جوان و پیر و کودک و نوجوان، نمیشناسد.
کار خداست و نمیشود چرا، آورد.
ناخودآگاهِ آدمها پر است از چراها و کاش های پشت هم!
گلایه از گرفتن عزیز از ما!
گریه و شیون و زاری!
همهی اینها، یکطرفه هست و با همهی این کارها…
👍1
Signed کمالی
12 Jul 2026, 17:02 UTC28 viewsread 9 August 2026 تجربهی خوشایند!
امروز بعد از مدتها تلاش، موفق شدم گروه علاقهمند به نویسندگی را با خودم
همراه کنم.
بعد از سه یا چهار سال کشمکش و انتشار و چاپ، بالاخره اولین جلسهی تدریس نویسندگی را پشت سر گذاشتم.
سعی کردم اول همه را با خودم همراه کنم. از همه، دلیل نوشتن را پرسیدم.
یکی برای نوشتن فیلمنامه، دیگری برای بیان احساسات و دختری برای اینکه بتواند هرچه را میگوید، بنویسد، آمده بود.
نویسندگی را تعریف کردیم و از جملا…
Signed کمالی
10 Jul 2026, 14:56 UTC43 viewsread 9 August 2026 آرام بگیر که مدتهاست، رنجوری از بعضی گفتهها و قضاوتها!
آرام بخواب که مدتهاست، گفتند بیگناهان رفتند و خودش در پناهگاه است.
الان در پناهگاه آرام بگیر جان دلم، که پشیمانند آنانکه، شنیدهها را باور کردند و از واقعیت خبر نداشتند.
چنان شکوهی رقم زدهای و چنان عشقی به جای گذاشتی که دشمنان را سوزاندی.
آنان میسوزند از این همه عشق و وحدت؟
میسوزند از پرچمهای خونخواهی که بر فراز آسمانهاست.
تو آرام میگیری؛ ولی ماییم …
Signed کمالی
6 Jul 2026, 14:34 UTC78 views1 reactionsread 9 August 2026 حسرت آن روز
شاعر شدم تا در حضور تو بخوانم،
آفرین و احسنت بگویی.
میدانی که در حسرت آن روز گریانم؟
آفتاب امروز بس داغ و سوزاناست،
اما در حضور تو
اشک فوج فوج میریزم و غرق بارانم
بودن در محضر تو عین عاشقیَست
تو جان جانانی
ذرهای از وجود مهربانت را، خواهانم
من این عابرم، که تنها در پیِ دیدنت،
اشک میریزم
به امیدِ آن روز، در حسرتِ تو میمانم.»
قطعه نیمایی(شعر نو)
✍اعظم کمالی
https://t.me/azamkamali67
👍1
Signed کمالی
5 Jul 2026, 14:35 UTC47 viewsread 9 August 2026 پیر مرد شصت دستش را روی یک سوراخ بینیاش می گرفت. دستش را کاسه می کرد. نفس می گرفت و تمام زورش را می زد و بازدمش را با فشار از بینی خارج می کرد. لبه باغچه یا کنار جوی میایستاد و بعد از این حرکت دستش را میتکاند؛ و تمام آنچه دستش را پر کرده بود را تخلیه میکرد و از ترس اینکه آب هدر نرود، دستش را به شلوارش میکشد تا خشک شود.
با پای پیاده روی خاکها قدم میزند و سیگار به دست، آب دهانش را به هرکجا که دمِ دستش باشد؛ می…
Signed کمالی
29 Jun 2026, 03:42 UTC33 viewsread 9 August 2026 در حسینیه نشسته بودم، روحانی روضهی علی اکبر را میخواند. در قسمت زنانه دیگر جای پا نبود، ظهر عاشورا بود و با اینکه کولرهای حسینسه روشن بود و مهپاشها فعال بودند، بسیار هوا گرم و شرجی شده بود.
همه با یک دست خودشان را باد میزندند و با دستی دیگر به سینه میکوبیدند.
قسمت مردانه نیز شلوغ شده بود، چون قرار بر عزاداری سینهزنی داخل خود حسینیه بود، همه داخل بودند. هیچکدام از آقایان دستشان برای باد زدن تکان نمیخورد. الب…
Signed کمالی
27 Jun 2026, 17:05 UTC34 views4 reactionsread 9 August 2026 وقتی پدرم مرد.
وقتی پدرم مرد همه یک جمله را تکرار میکردند:《 بازم خوبه از هم دور بودید، نبودش رو حس نمیکنید.》
به خیال خودشان میخواستند با این جملات ما را آرام کنند؛ نمیدانستند که آتشی را بر داغمان میافزایند!
نمیداستند که ما عمریست با نبودش اشک ریختیم و دلخوش به ماهی یا سالی یکبار دیدنش بودیم.
نمیدانستند که منتظر بودیم تا خودمان سروسامان بگیریم و بعد او را سروسامان دهیم و نزد خود بیاوریم.
آری نمیدانستند…
❤4
Signed کمالی
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @azamkamali67. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.