10 Aug 2026, 23:59 UTC49 views1 reactionsread 15 August 2026 0316
خواب دیدم تمام شهر یک روز صبح تصمیم گرفته بود نفس نکشد. نه اینکه آدمها مرده باشند، نه. همه زنده بودند، راه میرفتند، حرف میزدند، خرید میکردند، اتوبوسها حرکت میکردند و مغازهها باز بودند، اما هیچکس نفس نمیکشید. من اولین کسی بودم که متوجهش شدم. در ایستگاه اتوبوس، زنی کنارم ایستاده بود و داشت با تلفن حرف میزد. صدایش کاملاً طبیعی بود، اما قفسهی سینهاش اصلاً حرکت نمیکرد. گفتم: «شما نفس نمیکشید.» زن تلفن ر…
🆒1
9 Aug 2026, 15:27 UTC18 viewsread 15 August 2026 nvrlndexist
ساعت سه بود، اما نه روی ساعت. داخل هوا. میشد حسش کرد، مثل دمایی که عدد ندارد ولی پوستت را قانع میکند.
من در یک باغ بودم. نه سبز، نه خشک. رنگها انگار هنوز تصمیم نگرفته بودند که چه باشند. درختها ایستاده بودند، اما ریشههایشان بیرون از خاک بود، مثل پاهایی که جا به جا شده باشند و جای جدید را هنوز قبول نکرده باشند.
هیچ بادی نمیآمد، اما همهچیز آرام تکان میخورد. نه از بیرون، از داخل خودشان. شاخهها نفس …
9 Aug 2026, 14:07 UTC24 viewsread 15 August 2026 cherryxarchive
خواب از جایی شروع شد که «بیدار» شدم
نه از خواب، از چیزی عمیقتر. چشمهام باز بود ولی حس نمیکردم تازه بیدار شدم
بیشتر شبیه این بود که خیلی وقته اینجام و تازه فهمیدم
اولین چیزی که دیدم سقف نبود
آسمون بود
اما خیلی نزدیک
اونقدر نزدیک که حس میکردم اگه دست دراز کنم میتونم لمسش کنم
و آسمون… نفس میکشید
ابرها مثل ریه جمع و باز میشدن
خیلی آهسته
خیلی سنگین
و هر بار که جمع میشدن
یه صدای خیلی خفه ازشون …
9 Aug 2026, 14:07 UTC23 viewsread 15 August 2026 atlaswraitet
غروب بود، اما نه از آن غروبهایی که آرام میمیرند، این یکی انگار داشت تقلا میکرد زنده بماند، نور نارنجی غلیظ و سنگین مثل لایهای از گرد و غبار روی همهچیز نشسته بود و آسمان آنقدر پایین آمده بود که حس میکردی اگر دستت را بالا ببری انگشتهایت در ابر فرو میرود. خودت را وسط یک مزرعه میبینی، زمین ترکخورده اما خیس است، انگار همزمان باران آمده و نیامده، ساقههای خشک گندم به سمتی خم شدهاند که باد هنوز از …
9 Aug 2026, 14:07 UTC22 viewsread 15 August 2026 wtermelonsugr
شب است، اما از آن شبهای تمیز و تاریک نیست، یک نور آبیِ کثیف مثل صفحهی تلویزیونهای قدیمی روی همهچیز پخش شده، انگار دنیا دارد از پشت یک نوار VHS پخش میشود که کمی خراب است. خودت را در یک خیابان حومهای میبینی، خانهها همه شبیه هماند، با چمنهای بیش از حد مرتب و ماشینهایی که انگار سالهاست حرکت نکردهاند، هوا بوی پلاستیک گرم و بارانِ نیامده میدهد. هیچکس بیرون نیست، اما حسِ دیده شدن، مثل یک صدای پس…
9 Aug 2026, 14:07 UTC60 views1 reactionsread 15 August 2026 uariat
ساعت معلوم نیست چند است، اما حس میکنی زمان از کار افتاده، مثل ساعتی که عقربههایش تصمیم گرفتهاند دیگر جلو نروند. خودت را وسط جایی میبینی که نه کاملاً بیابان است، نه کاملاً شهر؛ زمین ترک خورده، اما زیر بعضی ترکها نور میزند، انگار چیزی زنده در زیر سطح نفس میکشد. هوا بوی فلز میدهد، بوی بارانی که هیچوقت نیامده. جلوتر که میروی، میبینی چیزی روی زمین افتاده، اول فکر میکنی یک تکه سنگ است، اما نزدیکتر که می…
🆒1
9 Aug 2026, 14:07 UTC24 viewsread 15 August 2026 HavenofWanderingWinds
باد از جایی شروع نمیشود، انگار همیشه بوده، فقط ناگهان تصمیم گرفته خودش را نشان بدهد. خودت را وسط دشتی میبینی که مرز ندارد، علفها خم شدهاند اما در جهتهای متفاوت، انگار هر کدام به بادی جداگانه گوش میدهند. آسمان پایین آمده، نه به شکل باران، بلکه مثل سقفی سنگین که هر لحظه ممکن است فرو بریزد. نور خاکستری است، اما تهش یک نارنجی محو پنهان شده، مثل خاطرهی غروبی که کامل اتفاق نیفتاده.
قدم برمیدا…
9 Aug 2026, 14:07 UTC39 views1 reactionsread 15 August 2026 feluracastle
شب انگار سالهاست که تمام نشده، و تو مطمئن نیستی خوابیدهای یا فقط در نسخهای کندتر از بیداری گیر افتادهای. خودت را در عمارتی قدیمی میبینی، با دیوارهایی پوشیده از کاغذدیواریهای گلدارِ محو، که نقشهایشان آنقدر تکرار شده که دیگر شبیه گل نیستند، بیشتر شبیه چشمهاییاند که نگاه میکنند. نور کمرنگی از چلچراغی بلند میتابد، اما شمعها نمیسوزند، فقط هستند، بیحرکت، بیگرما.
در راهرویی قدم میزنی که طولش…
🆒1
9 Aug 2026, 14:07 UTC24 viewsread 15 August 2026 soufrisefawtle
از جایی شروع میشود که انگار همیشه در حال اتفاق افتادن بوده، نه آغاز دارد نه پایان، فقط تو هستی و راهپلهای مارپیچ که در هوا معلق است، بدون دیوار، بدون ساختمان، فقط پلههایی که بالا میروند و پایین هم میروند، همزمان، طوری که نمیفهمی در حال صعودی یا سقوط. هوا سرد نیست، اما خالیست، مثل جایی که هنوز تصمیم نگرفته واقعاً وجود داشته باشد.
شروع به بالا رفتن میکنی، یا شاید پایین آمدن، و هر قدمی که برمیدا…
9 Aug 2026, 14:07 UTC40 views1 reactionsread 15 August 2026 thinking of you always
ساعت سه صبح بود.
عقربههای ساعت روی دیوار اتاق، که همیشه دقیق کار میکرد، ناگهان یخ زدند روی سه. نه تیک میزدند، نه جلو میرفتند. فقط سه. سکوت مطلق. حتی صدای نفس خودم هم نبود.
من در تخت بودم، اما بدنم دیگر مال من نبود. سنگینیاش از بین رفته بود. انگار پوست و گوشت و استخوانم را کسی آرام از روی اسکلت روحم کشیده بود و فقط پوستهای توخالی روی تشک مانده بود. بلند شدم. پاهایم زمین را حس نمیکردند. ک…
🆒1
9 Aug 2026, 14:07 UTC23 viewsread 15 August 2026 theelixtter
ساعت سه و هفده دقیقه بود. زمان مثل یک حیوان مریض روی زمین افتاده بود و نفس میکشید، کند، بریده، با صدایی که شبیه جویدن استخوان بود. من بیدار شدم، اما مطمئن نبودم که قبلش خواب بودهام یا نه. اتاقم بزرگتر شده بود، آنقدر بزرگ که دیوارها دیگر به هم نمیرسیدند و سقف مثل آسمانی خفه و کوتاه بالای سرم آویزان بود.
از گوشهی اتاق، صدای قطره آمد. نه آب. چیزی غلیظتر. وقتی نزدیک شدم، دیدم از سقف چشم میچکد. چشمها…
9 Aug 2026, 14:07 UTC23 viewsread 15 August 2026 pacficar
اولش فقط یک لکه بود. کوچک، قرمز، گوشهی دیوار. فکر کردم رنگه، یا شاید نور چراغی از بیرون. اما وقتی پلک زدم، جابهجا شد. نه با سرعت، با قصد. انگار خودش میدانست کجا باید باشد.
ساعت سه و چند دقیقه. عددها روی ساعت هر بار که نگاه میکردم عوض میشدند، ولی همیشه با سه شروع میشدند. نفس کشیدم و بوی آهن آمد. بوی خون، اما خیلی تمیز، خیلی تازه، طوری که انگار هنوز تصمیم نگرفته بمیرد.
لکه بزرگتر شد. آرام، بیصدا، مثل…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @byun_willage. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.