31 Jul 2026, 11:02 UTC14 views6 reactionsread 12 August 2026 Forwarded from @lamdadegan
پیرمرد برایمان میگفت:
هر حالِ ناخوش و اندوهی را نمیتوان غَم نامید و غَم، همیشه یک مؤلفه و شاخصِ شخصی دارد.
برای برخی به همراه اضطراب است، برای برخی سکوت را به دنبال دارد، برای برخی دیگر لرز و به این ترتیب.
غَم، همان شدتِ درماندگیِ به همراهِ مؤلفهٔ شخصیست که زندگی را به کامِ بشرِ ضعیف، تلخ میکند.
همو که باید با تمامِ توانتان با آن مبارزه کنید که شما را از مسیرِ زندگی حذف نکند. و راه و رسمِ مبارزهٔ با آن نیز هر چ…
❤6
30 Jul 2026, 19:02 UTC16 views3 reactionsread 12 August 2026 این و نزدیک سال نو نوشتم ولی اینترنتی نبود که بارگذاری کنم. بعد چند ماه بین نوشته هام پیداش کردم.😅😭
❤3
30 Jul 2026, 19:01 UTC15 views3 reactionsread 12 August 2026 دوباره سال نو فرا رسیده.
ولی امسال با همه سالها فرق داشت.
انگار هیچی سر جای خودش نبود.
خندیدیم، گریستیم، عصبانی شدیم
و بالا و پایین دیدیم.
ولی به هر حال تموم شد.
با این وجود خیلی ها رو از دست دادیم،
به حق و ناحق
الان بعضی ها عزادارند
و بعضی دیگر درگیر جشن
امیدوارم سال جدید بهتر از سال قبل باشه.
همهی کسانی که تازه در مسیر زندگی پا گذاشتند،
کسانی که میان آن هستند
و کسانی که به اخر آن رسیدند،
سال نو مبارک🏞🖤
#Short
@e…
❤3
30 Jul 2026, 15:56 UTC13 viewsread 12 August 2026 Sticker
Sticker, posted without a caption
30 Jul 2026, 15:51 UTC12 views2 reactionsread 12 August 2026 امیدوارم از این داستان لذت ببرین.❤️
اگر انتقادی و یا نظری دارید، خوشحال میشم به اشتراک بگذارید.🙏
این اولین داستانم بود. از دو سال پیش شروع کردم به نوشتنش و بارها ویراش کردم. شاید این ویرایش چهار یا پنجم بوده و هر بار خیلی چیزها تغییر داده شد. قشنگ از اولین نسخه تا اخرینش ۳۶۰ درجه چرخید.
به هرحال من این رو تموم کردم؛ با گریس زندگی کردم و با بکهیون غصه خوردم. نمیدونم این طبیعیه یا نه ولی به این داستان احساس زیادی دارم…
❤2
30 Jul 2026, 15:47 UTC12 viewsread 12 August 2026 «کدوم گوری بودی؟»
او چیزی نگفت انگار که زبانش بند امده.
«جوابمو بده! هاران میفهمی چکار کردی؟ پدرت خودش رو تحویل پلیس داد.»
«چی؟؟»
«بدبخت شدیم.»
«نه...بابا کاری نکرده.من باید برم.»
«بشین سرجات. بابات اینکارو بخاطر تو کرده. نمیفهمی؟تو اینده داری نباید اسمت لکه دار بشه.»
«امکان نداره.»
در نهایت پدرش مقصر شناخته شد. زندان رفت و باید جریمه پرداخت میکرد.
خانوادهاش زندگی سختی را گذراندند.
از ان پس اسمش به بیون بکهیون تغ…
30 Jul 2026, 15:47 UTC10 viewsread 12 August 2026 #Melodia_of_lost_souls
#Part38_end
ساعت ۱۲ شب – شرکت inb100
هانا جلوی بکهیون ایستاده بود.
چشماش پر از بغض،
ولی صدایش محکم.
«فردا قراره برم آمریکا، برای همیشه.»
بکهیون بیاحساس گفت:
«به سلامت. این لحظهی آخری هم دست از سرم برنمیداری؟»
هانا جلوتر آمد.
«هاران!»
بکهیون با خشم برگشت.
«اون اسم لعنتی رو به زبون نیار.»
هانا لبخند تلخی زد.
«نگران چی هستی؟ دیگه کسی حرف دختر دیوانهای مثل من رو باور نمیکنه.»
بعد از مکثی طول…
30 Jul 2026, 15:40 UTC10 viewsread 12 August 2026 این ماجرا برای گریس قابل درک نبود. این ماجرا روی وجهه بکهیون تاثیر زیادی داشت ولی تهدید کردن به این وسیله نامردی بود در حالی که خودش گناهکار نبود.
باید در این مورد با او صحبت می کرد. فورا بلیطی به مقصد کره رزرو کرد.
بعد از استراحت کوتاهی در هتل تاکسی به خانه پسر گرفت.
هنوز نرسیده بود که کسی جلویش را گرفت.
«من کیم هانام. باید صحبت کنیم.»
«صحبتی نمانده.»
«من چیزهایی باید بگم. یک کافه نزدیک اینجاست.خیلی طول نمیکشه.»
«خی…
30 Jul 2026, 15:40 UTC6 viewsread 12 August 2026 #Melodia_of_lost_souls
#Part37
گریس تا روزی که گچ پای بکهیون باز شد، کنارش موند.
نه فقط برای مراقبت، برای آرامش دادن به ذهنی که از هانا زخمی بود.
بعد از اون، بهخاطر یک قرار ملاقات مهم، به سنگاپور برگشت.
ارتباطشون از طریق فضای مجازی ادامه داشت.
پیامهای شبانه، تماسهای تصویری و گاهی فقط یک جملهی ساده:
«امروز چطوری؟»
هانا در نبود گریس، تلاشهای زیادی برای نزدیک شدن به بکهیون کرد.
لباسهای خاص، حضورهای تصادفی و پ…
30 Jul 2026, 15:40 UTC6 viewsread 12 August 2026 نور صبح از پنجرهی بلند اتاق میتابید،
و روی صورت گریس نقاشی میکشید.
او کنار پنجره ایستاده بود،
با لیوان چای در دست،
و نگاهی که بین آسمان و تخت بکهیون رفتوبرگشت داشت.
بکهیون بیدار شد.
چشمهایش هنوز سنگین بود،
ولی لبخند کوچکی گوشهی لبش نشست.
«صبح بخیر.»
«صبح بخیر، حالت چطوره؟»
«بهترم ولی هنوز پام درد میکنه.»
«طبیعیه.»
پرستار صبحانهی سبک آورده بود
سوپ گرم، نان تست، و چای سبز.
گریس یک قاشق سوپ توی دهانش گذاشت.
بک…
30 Jul 2026, 15:40 UTC5 viewsread 12 August 2026 #Melodia_of_lost_souls
#Part36
گریس متعجب شد.
«کیونگسو؟
نه... اون برای من مثل یه آینهست. وقتی کنارش هستم، خودم رو بهتر میفهمم.
ولی نه اونجوری که فکر میکنی.»
بکهیون آهسته نگاهش را از پنجره دزدید.
«فکر میکردم شاید...یه چیزی بینتون بوده. یا هنوز هست.»
گریس با صدایی آرام ولی محکم گفت:
«نه. اون همیشه یه فاصلهی امن داشت. و من هیچوقت نخواستم ازش رد بشم.»
«اونم همینو گفت.»
گریس با نگاهی دقیق به بکهیون:
«تو از چی می…
30 Jul 2026, 15:38 UTC3 viewsread 12 August 2026 امروز تولد چانیول بود.
امیلی یک کافهی دنج را برای یک شب اجاره کرده بود.
فقط دوستان نزدیک دعوت بودند.
ریسههای نورانی از سقف آویزان بود، شمعهای رنگی معطر میسوخت و عطر گل فضا را پر کرده بود. میز و زمین با گلبرگهای سرخ تزئین شده بود،
و نور شمعها فضای عاشقانهای ساخته بود.
لامپها خاموش بودند.
همه منتظر ورود چانیول.
در لحظهی ورودش، بمب شادی ترکید،
گلبرگهای مصنوعی در هوا پخش شدند.
چانیول اول کمی گیج شد،
بعد با لبخن…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @exot12. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.