1 May 2022, 14:49 UTC≈1,560 viewsread 7 August 2026 رادیو خش خش میکرد
ماشین خش خش میکرد
راننده آمد حرف بزند
صدایش خش خش میکرد
شاید برگ ها درون گوش من بودند
شاید پاییز در من رخنه کرده بود
باید برایم کلاهی ببافی
که سرم را گرم کند
گوش هایم را گرم کند
خش خش هایم را گرم کند.
که شاید برگ ها قبل از باران آتش بگیرند.
@fardaye_emroz
Signed امیررضا'
28 Nov 2021, 23:55 UTC≈2,020 viewsread 7 August 2026 موسیقی مرا سوار میکند
به یاد تو میفتم
ساعت یک ربع از سه گذشته
خستگی از مژگانم چکه میکند
انقدر به تو فکر میکنم که تو رو میبارم
من آدم اینگونه ساده نویسی نیستم
من دمو بازدمم را هم از مسیر دیگری آمدو شد میدهم.
اما اما اینبار نیامدیو نشد
هرچند مقصر من بودم
مقصر من هستم
مقصر من خواهم بود
اما، تو نیامدی و نشد
من نیامدم و نشد
نشد نشد نشد.
@fardaye_emroz
Signed امیررضا'
2 Oct 2021, 21:35 UTC≈1,800 viewsread 7 August 2026 در بازو بسته شد
گمان میکنم کسی وارد نشده، من هم که خارج نشدم.
مشکل از کجاست؟
چندوقتیست که در به دنبال یادآوریست
میخواهد ابراز وجود کند
دیگر نه با صدای لولایش
بلکه فرا تر از آن را میخواهد.
باز هم بازو بسته شد
باز هم کسی داخل نیامد.
این بار باید چهارچوبش را بوم دیواری بکشم.
دیواری بکشم به کوتاهی سقف، دیواری که محل احداث تار برای عنکبوت های تازه به دوران رسیدهی کنج پنجرهای که هرگز نبود باشد.
دیو ار بازو بسته شد!
گمان…
Signed امیررضا'
19 Sept 2021, 22:27 UTC≈1,610 viewsread 7 August 2026 برای برداشتن آشغال های روی زمین هم باید بهشون نزدیک باشی، من که جای خود دارم.
منی که گمشده
باید نزدیک تر باشی برای جمع کردنم.
برای برداشتنمو وصل کردنم.
شاید یه طرح نصفه نیمه تو قاب بشم.
برم دار، قابم کنو به دیوار میخم کن. تیکههای نبودنم رو دیوار پشتیم پر میکنه.
ولی آخه کی آشغالارو قاب میگیره؟
Signed امیررضا'
24 Aug 2021, 22:10 UTC≈1,610 viewsread 7 August 2026 از دور دستی تکان بده، مرا در خودم بیشتر حل کن. نزدیک تر بیا و این جسم را سر بکش.
امیدوارم خون دل هایم به اندازه باشد
امیدوارم سوختگی جگرم سقف دهانت را نسوزاند.
نزدیک تر بیا
چنگالت را بر حنجرهام فشار بده با ترکیدن حباب بغضم شادمان تر شو.
امیدوارم آداب را رعایت کنی و در دست راستت چاقویی برای بُرش وجود داشته باشد.
قفسه را بگشا نه پرندهای در آن است نه کتابی
نه زندانی وجود دارد و نه قلبی. از این فضای خالی استفاده کن.
ر…
Signed امیررضا'
17 Aug 2021, 21:57 UTC≈4,950 viewsread 7 August 2026 راستش را بخواهی تو چیزی از دست ندادی، اما من نبودنت را بدست آوردم.
افکاری که هر لحظه قسمتی از من را میجود تا بدون طعم تر شوم
بدون مزه تر، خشک تر و در انتها یک مشت سلول کش آمده. آمادهی چسبیدن به زیر یک میز پر از یادداشت هایی دربارهی تو.
و میان یادداشت های من هم چیزی جز نبودنت برایم نبود.
Signed امیررضا'
4 Aug 2021, 21:35 UTC≈1,560 viewsread 7 August 2026 مغز های پخته شده را با سروصدای زیادی میخورد، بار ها به او گفته بودم که این مغز ها تو خالین و در زمان خام بودن به اندازهی کافی صدا از خودشان خارج کردهاند. تو دیگر باعث دوباره فریاد های بی دلیل آن ها نشو.
گوش نمیداد
البته تقصیر او نبود، خودم گوش هایش را بعد از آخرین حرف نشنویش کنده بودم.
با لبخند سرش را به سمت من چرخانده بود میدانست که باز هم روی اعصابم رفته است و از آن مهم تر میدانست دیگر چیزی برای از دست دادن ندار…
Signed امیررضا'
11 Apr 2021, 21:06 UTC≈1,740 viewsread 7 August 2026 سلام سارای من
اکنون که این چند خط را مینویسم سرگیجهای عجیب مرا فرا گرفته، انگار برای اولین بار است که آدمی پایش را بر روی زمین گذاشته.
راه رفتن
راه رفتن در وجود من است
چه با هم چه جداگانه
راه در وجود من است
رفتن در وجود من است.
"برای رفتن آمده بودم ک برای مردن زندگی میکردم"
منی که میل به رفتن دارم پس چرا به زندگی پایان نمیدهم.
شاید ترس از شروع دوباره دارم، شاید نگرانم نکند باز هم زنده شوم دوباره آدم باشم دوباره را…
Signed امیررضا'
18 Mar 2021, 23:18 UTC≈1,760 viewsread 7 August 2026 موسیقیتان بوی مرگ میدهد
انگار دست های نوازنده درون پیانو خورد شده و سیم های گیتار گلوی خواننده را بریده.
تار های صوتیش در عوض خَش چروک دارند و با هربار خواندن مچاله میشوند.
کاش یک نفر تمامی بلیط های این ارکستر مرگ را بخرد و بعد در آخرین بطری آبجوی پدر حل کند.
اما گران است
این بلیط ها بسیار گران است و هرکس بهای زندگیش را برای گوش سپردن به این ارکستر پرداخت میکند.
باید به فکر یک انتحاری باشم
درست قبل از اوج گرفتن گروه…
Signed امیررضا'
30 Dec 2020, 22:36 UTC≈1,760 viewsread 7 August 2026 اینبار تصویر خورشید درون آب افتاده بود
شاید هم تصویر دریا بر روی ماه، به هرحال تمامی جاده را لاک پشت های بدون ناخن پر کرده بودند و خط کشی مسیر توسط ارواح سرگردان پدرومادرتان انجام شده بود.
بال های پروانهها بر روی شاخ های شکسته شدهی گوزن های بدون بال آخرین کادو های جشن مرگ بابانوئل را تحویل میدادند.
و این جشن یک کیک کم داشت یک کیک بدون کرم های شب تاب برای خاموشی بیشتر.
تعدادی زنبور ملکه برای شیرین زهر تر شدن و ت…
Signed امیررضا'
7 Dec 2020, 23:58 UTC≈4,330 viewsread 7 August 2026 شاید نیاز باشد برایتان روشن تر بنویسم، اما مگر روشنی خورشید چشم هایتان را میگیرد؟
مگر شما همان افراد بی همه چیز نیستید که موقع نگاه کردن به خورشید چشم هایتان را میبندید.
آه کاش این بستهها روزی به مقصدی درست برسند، مقصدی که هنگام باز کردن چشم هایتان لبخند بزنند، لبخندی منصفانه لبخندی که میداند در پس دندان های نمایانش زبانیست که برای تشکر تکان خواهد خورد. زبانی که هرچیزی را به سمت خود میکشد. و کاش فقط یک زبان در این…
Signed امیررضا'
25 Oct 2020, 21:07 UTC≈4,500 viewsread 7 August 2026 دیوانگی را باریده بودیم، تمامی محله از دستمان کلافه شده بود.
ما راه میرفتیمو آن ها نگاه میکردند، حسرت میخوردند، حسادت میکردند
هرزگاهی تلاششان برای دیوانه شدن را میدیدم اما همان تلاششان هم عاقلانه بود.
نمیخواهد شبیه ما باشید
همینکه چشم هایتان به ما دوخته شده یعنی نمیتوانید شبیه ما بشوید.
هنوز دل کندن و چال کردن برایتان مشکل هست
هنوز چشم کندن و کنار گذاشتن برایتان مشکل است.
اما من چشم کندم و چاله های خالی از چشم را ب…
Signed امیررضا'
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @fardaye_emroz. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.