29 Jul 2026, 02:59 UTC374 views4 reactionsread 7 August 2026 Photo
... و راه که طولانیتر از هروقت دیگری بود، از کوچهها و خونچالهها گذشتند، از خیابانها و تیرهایِ زندهآویز شهر گذشتند، از زمینهایِ خاکی و از تپههای هیولاوارِ فیلمانند گذشتند و...؛ ... و بالاخره به درهای عمیق و وهمآلود رسیدند، حتی از دور هم، سنگِ قبرهای شکسته و کنار زده شده، به خوبی معلوم بود...
.... نزدیکتر رفتند؛ درختانِ هنوز بلندقامت و سیاهشدۀ سرو، دور تا دور را قبور خالی شده را گرفته بودند و باد مغرور و…
❤3👌1
29 Jul 2026, 02:54 UTC31 viewsread 7 August 2026 بارون جلو پرید و رویِ داسِ سیهپوش، نشست و سینه جلو داد: «تو اصلاً نمیفهمی که همین آواز پری دریایی برای ما چیکار کرده و با تو چیکار کرده!»
جوجهسیاهِ کوچولو هم، پرید و کنارش نشست: «تو از عمقِ تاریکی اومدی، از منتهیالیۀ تنهایی؛ اما ما باهم هستیم، برای همیشه»
حالا دیگر سایه، بیشتر به یکدستار تیره و درهم پیچیده شده با دو چشم خونگرفته شده بود و از فرطِ عصبانیت، طوری جیغ کشید که تمامِ گورستان را لرزاند؛ اما سیهپوش نی…
29 Jul 2026, 02:53 UTC20 viewsread 7 August 2026 ... پیرمرد آنقدر گیجومنگ شده بود که بین تلوتلو خوردن و دوست داشتنِ جوجهسیاهِ کوچولو، مردد مانده بود: «تو... تو مرده بودی!؟»
... سرش را پایین انداخت و یکی از دکمههایِ رنگباختۀ پالتوی پیرمرد، چشم دوخت که بهطرز وسوسهانگیزی شُل شده بود و حس خوشِ فروافتادن را در اذهان بیمار حضار، القاء میکرد: «آره باباجان، توی گورستان، کنار مادرم، مرده بودم، تا اینکه اون کلاغ اومد و بهم گفت که برای زنده شدن، باید بیام خونۀ شما، من…
29 Jul 2026, 02:52 UTC16 viewsread 7 August 2026 ... ناگهان همهجا تاریکتر از هروقت دیگری شد و از لابهلایِ تیرگیِ درختان سرو، سایهای بیرون آمد، سیاه و بزرگ و بیشکل و مواج بود با چشمهایی، خونگرفته و خوفآور که توی تاریکی میدرخشیدند؛ آهسته، آرام، نرمنرمک، بیهیچگونه تعجیلی به سمتشان میآمد...
... کلنل، ناخواسته دست به کمر برد، اما سالهیسال بود که دیگری هیچ سلاحی در آنجا نبود، خواست فرار کند، اما شدت درد پای مجروحش، به زمینش کوفت؛ بانویِ نیمچهره، دستش ر…
29 Jul 2026, 02:51 UTC14 viewsread 7 August 2026 ...انگار که خود مرگ خونآلود و کهنسال، درون جسم کوچک و نازنین این موجود معصوم و کوچک حلول کرده بود و از دهانش سخن میگفت: «...بهتون راست گفتم، چیزی که داره سراغتون میاد، چیزی که من توی گورستان دیدم؛ خیلیخیلی تیره و بی رحمه، حتی مردهها رو هم با خودش میبره...»
... از فرطِ شگفتی، کفشهایش را بهم کوبید و با دست راست، سلام نظامیِ داد: « یعنی چی که مردهها رو با خودش میبره؟!»
... نگاهش را کنجکاوانه به عمقِ تاریکیِ پناه …
29 Jul 2026, 02:51 UTC11 viewsread 7 August 2026 ... با وقار و بهزیباییِ قارقارِ یککلاغ، اما کمیتلختر، قَشقَش خندید؛ صدایش یادآورِ سکوتِ آرامشبخشِ گورستان بود: «بویِ مرده میدم؟ حق داری داداش گلم، آخه من توی گورستان و کنارِ مُردهها دنیا اومدم، من اهل قبرستانم! روزگارم بد نیست...!»
.. پیرمرد بالاخره، گلویش را صاف کرد: «کی تو رو فرستاده؟ اون نامه رو کی نوشته؟»
جوجهسیاهِ کوچولو ، نگاهِ مُردهاش را به افقِ دوردست، در لایناهی نیمهتاریک کوچه دوخت: «نامه از کسی ه…
29 Jul 2026, 02:51 UTC12 viewsread 7 August 2026 ... با قلبی آکنده از تردید و نگرانی و بهسمتِ در رفت، بارون هم پر کشید و روی موهای سفیدش نشست، برای لحظخای انگار، جهان سکوت کرده بود و در هانِ خونآلودش، سقز صادراتی میجوید؛ در را که باز کرد، هیچکسی را ندید. فقط یک پاکتِ قهوهایِ آغشته به چرک و خون، رویِ زمینِ خشکیده افتاده بود...
... بهسختی، چمباتمه گوشۀ پاکت را لمس کرد و تصمیمش را گرفت و لنگلنگان، توی حیاط برگشت؛ چشمانِ بانویِ نیمچهره، از فرطِ نگرانی، میدر…
29 Jul 2026, 02:50 UTC21 viewsread 7 August 2026 تَرَک هشتم
چهلروزِ آزگار از کشتارِ بزرگ میگذشت و کلنل همچنان لَنگ میزد، نوک مَرمیِ گلوله، لجوجانه در منتهیالیۀ جراحتِ پای چپش گیر کرده بود و هروقت که هوا سردتر میشد، چنان شادمانه در جای خودش ورجهوورجه میکرد که نفسِ پیرمرد را به شماره میانداخت و صدای پری دریایی دوردست، درون حفرههایِ پشمآلوده و دهلیزمانندِ کلنلمحمدتقیخان پسیان میپیچید: «نهاینکه تو صبوری! مسیر اومدن، سخته و دوره!»
اما اصلاً جای نگرانی ن…
24 Jul 2026, 02:24 UTC124 views1 reactionsread 7 August 2026 Photo
.. و بالاخره از دره عبور کرد و بیرون از مسیر سخت کوهستان، شهری کوچک و عجیبی خودنمایی میکرد که تا کنون هیچبشر هنوز زندهماندهای، مثلومانندش را ندیده بود؛ خانهها کوچک و از جنس شاخوبرگ درختان و پرهای پرندگان جانباخته، بر بالای درختان گلولهخورده و کهنسال، درهم بافته و گوریده شده بودند، شانه بهشانۀ هم، یکی بالای دیگری...
... کوچهها تنگ و تاریک بودند و پر از پرندههایِ عزاداری که سینه میکوفتند و مویه میکر…
❤1
22 Jul 2026, 16:04 UTC32 viewsread 7 August 2026 .. و بالاخره از دره عبور کرد و بیرون از مسیر سخت کوهستان، شهری کوچک و عجیبی خودنمایی میکرد که تا کنون هیچبشر هنوز زندهماندهای، مثلومانندش را ندیده بود؛ خانهها کوچک و از جنس شاخوبرگ درختان و پرهای پرندگان جانباخته، بر بالای درختان گلولهخورده و کهنسال، درهم بافته و گوریده شده بودند، شانه بهشانۀ هم، یکی بالای دیگری...
... کوچهها تنگ و تاریک بودند و پر از پرندههایِ عزاداری که سینه میکوفتند و مویه میکر…
22 Jul 2026, 16:02 UTC25 viewsread 7 August 2026 ... هوا آنقدر عطر مُرده میداد که حکیم هم برای اولینبار، بعد از تحمل و تقبلِ قرون مرگبارِ گذشته، به گریه افتاد؛ بچهها را بغل کرد و بوسید: «راه خیلیخیلی دور بود، خیلیخیلی سخت بود، ولی بالاخره خودمو رسوندم...»
... پرندهها دورشان جمع شدند، همه نگاه میکردند، بعضی گریه میکردند، بعضی آواز میخواندند، بعضی ساکت بودند و تماشا میکردند و صدای مویههای پری دریایی از دوردست بهگوش میرسید«...»
بارون روی شانۀ راست حکیم …
22 Jul 2026, 16:01 UTC14 viewsread 7 August 2026 ... چوب را بوسید و درونِ کیف گذاشت و دوباره بهراه افتاد، بارش برف متوقف شده بود و هرمِ گرمایِ ارواحِ محافظ کوهستان، حجم یخ زدهِ برف را کمکم آب میکرد؛ حکیم چشمانش را بست و سعی کرد که آیندهِ پیشِ رویش را در ذهنش تصویر کند، گرمای جانتابِ خورشید، درهای که کمی جلوتر انتظار را میکشید، انتهایِ حلقۀ مسیر کوهستانی که به شهر پرندهها منتهی میشد...
... و بالاخره از دره عبور کرد و بیرون از مسیر سخت کوهستان، شهری کوچک و…
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @k1972sm. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.