23 Jul 2026, 23:24 UTC38 views6 reactionsread 8 August 2026 بوسهای گناهآلود
نثار سفیدی کاغذ
_________________
نمینویسم.
ماههاست که نمینویسم.
گمانم این بود… خیالم این است روحم با قلم عجین نیست. من که باشم خودم را دستِ بالا بگیرم و «اهل نوشتن» بدانم؟ (چه غلطها!)
مرا چه به نوشتن؟ وقتی قلم، عضوی از من نیست.
وقتی که برگهی سفید، بیشتر از تاریکی و هیولا میترساندم.
…
میترسم میترسم میهراسم. از سفیدیِ کاغذ -همیشه- میگریزم. رعشه میاندازد.
چاره این است با اشکْ با ترس…
❤6
Signed ه.م؛کوثر
1 Feb 2026, 18:31 UTC142 views0 reactionsread 8 August 2026 Forwarded from @potiil
زنده باد دیکتاتور درون تو؟
یا
ایمان که بود و چه کرد
روزهایی را دیدم که آدمهایی با خشم و نفرت رفتار کردند با هر کسی که شبیه آنها فکر نمیکند، باور متفاوتی دارد، استدلال خودش را دارد و خلاصه از دیکتاتور درون طرف مقابل پیروی نمیکند.
خیال میکنم اینجور وقتها بیشتر برمیگردیم به غریزهی بقا و رفتارهای مغز اولیه و حیوانیمان. «او خاستهی من را نمیخاهد؟ پس باید او را بِدَرَم».
رسیدن به اینجا/اکنون دشوارتر میشود وق…
Signed ه.م؛کوثر
31 Jan 2026, 09:15 UTC186 views2 reactionsread 8 August 2026 مادری میکنم برای خودم
____________________
از خودم محافظت میکنم. با بستن چشمهایم، گوشهایم و لبخندزدن.
از خودم، از کودکی که درونم میزید دربرابر هجمههای افسارگسیخته محافظت میکنم.
تشویش که باشد و ناامنی، کودک میشوم. جای بیستوچهار، چهارساله میشوم.
کودک را باید امن کرد. دست کودکم را میگیرم و حواسش را پرت بازی میکنم.
مادری میکنم برای کودکم. خیالش را پرتِ بازی و درس و مشقهایش میکنم.
لحظهای اگر پرت …
❤2
Signed ه.م؛کوثر
7 Jan 2026, 15:18 UTC206 views4 reactionsread 8 August 2026 این قانون با همه لج دارد
________________
لَختی. لَختگی. مارگزیدگی.
تا حالا گزیده شدهای؟
زهری میآید و از حرکت وامیدارد. خون میایستد. لخته میشود و ژلهای. زهر میرود و میرود، و تا منبع میرود. یکهو منجمد میشوی. فرمان میبری از زهر. میگوید بایست، میایستی. میگوید بمیر، سیاه میکنی و میمیری.
…
از دبیرستان و فیزیکش «لختی» را بیش از همه دوست دارم:
_سوار ماشینی و یکهو ترمز میزنی. ماشین میایستد و تو هنوز …
❤3👍1
Signed ه.م؛کوثر
6 Jan 2026, 15:30 UTC143 views3 reactionsread 8 August 2026 فرش، شرطِ فهمِ عرش
_______________
فرمولی دارد که نیافتمش، نفهمیدم و ازش سر در نمیآورم.
نمیتوانم توضیح دهم، چرا. شهودیست.
زندگی، فراز است و نشیب. گهی زینیست به پشت، و گهی پشتی به زین. عرش است و فرش.
ما این دوگانگی را دو روی سکه میدانیم.
اما زندگی دو رو نیست. فرازش نشانهی فضیلت و نشیبش از رذیلت نیست. همهاش حُسن است و ارزش.
گاه همهچیز وفق مرادم است و میانگارم ارزشمندم. گاه هم نیست و خودم را کم و پوچ میبین…
❤3
Signed ه.م؛کوثر
5 Jan 2026, 18:09 UTC57 views3 reactionsread 8 August 2026 پنگوئنها!
آسمانتان فرق دارد
_______________
دلم به پنگوئنهای لب ساحل میسوزد. دلِ زدن به دریا ندارند، ولی هوسِ پریدن تا تهِ آسمان را، آری.
برای پنگوئنهای لب ساحل، آبیِ دریا با آبی آسمان فرق دارد.
حیف که نمیدانند دریا همذاتِ آسمان است. والّا مثل بقیه درش میپریدند و تا تهش پرواز میکردند.
#نگاهانه
کارْرَوان | کوثر محمودآبادی
@kosarmahmoudabadi
| 🚏
❤3
Signed ه.م؛کوثر
4 Jan 2026, 18:56 UTC88 views3 reactionsread 8 August 2026 نهنگهایی
در قایقی
_______________
میدانی درون؟
ترسیدن سادهترین راه است.
میدانستی، نه؟
همیشه مرا میترسانی.
اگر بترسم، گزینههای دیگری هم رو میشود. تسلیمشدن، فرار کردن، خودت را به موشمردگی زدن.
راحتتر از این است که همهات را وسط بگذاری، نه؟
میدانی درون؟
به انگار من، ترس سادهترین انتخاب نیست. ذلیلترین است.
اما با آنکه نگاهم با تو فرق دارد، نمیدانم چرا مطیعِ حرفهای توام.
تو میگویی ترس را برگزینم، و …
❤3
Signed ه.م؛کوثر
3 Jan 2026, 18:27 UTC107 views3 reactionsread 8 August 2026 لحظهای پیش از
«اگر میدانستم مستجاب میشود، دعای دیگری میکردم»
_____________________
چشمهایم را به هم میفشرم. دستهایم را مشت میکنم و مقابل صورت میگیرم.
«امیدوارم… امیدوارم…»
زبانم نمیچرخد.
نفسی بیرون میدهم و چشمها را میگشایم. دوزانو مینشینم و دستها را به آسمان میبرم.
قلبم حرف میزند و زبانم دلْ به ترجمه نمیدهد.
سکوتم سنگین میشود. میترسم لب مطلب را ادا نکنم درست.
لبانم را تر میکنم. قرار است …
❤3
Signed ه.م؛کوثر
3 Jan 2026, 01:45 UTC50 views3 reactionsread 8 August 2026 دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادند
واندر آن ظلمتِ شب، آبِ حیاتم دادند
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند
باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی
آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال
که در آن جا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت داد
که بِدا…
❤3
Signed ه.م؛کوثر
3 Jan 2026, 01:37 UTC51 views3 reactionsread 8 August 2026 File
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
باده از دام تجلی صفاتم دادند
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
عمر من طی شده در راه تولی علی
با حسین و حسن و زینب و زهرای علی
خوردهام زخم به امید مداوای علی
تا بلندم بکند دست تولای علی
❤3
Signed ه.م؛کوثر
2 Jan 2026, 03:30 UTC57 views3 reactionsread 8 August 2026 شهامت نوشتن را در بدنوشتن یافتم.
کارْرَوان | کوثر محمودآبادی
@kosarmahmoudabadi
| 🚏
❤3
Signed ه.م؛کوثر
30 Dec 2025, 14:13 UTC117 views3 reactionsread 8 August 2026 کِی میخام بغل شم؟
_____________
کوچولوی کوچولو که بودم، از بالا-بلندی میترسیدم. بزرگترا هم راضی بودن ازش.
اگه از بالای کمد عروسکمو میخاستم، باید یه بزرگترو صدا میکردم.
میترسیدم رو چارپایه برم، و بهم میگفتن خطر داره.
یه بزرگتر که میاومد، یا دستشو دراز میکرد و برام میآورد، یا بغلم میکرد و میبردتم بالا تا بیارمش.
با اینکه از بلندی میترسیدم، اما خوشم میاومد که بغلم کردن و خودم برداشتمش.
الان هم همون بغ…
❤3
Signed ه.م؛کوثر
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @kosarmahmoudabadi. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.