24 May 2019, 07:12 UTC≈107,000 viewsread 12 August 2026 از این فاصله نمی تونستم صورتش و ببینم… اما بدجور دلم میخواست توی چشمش زل بزنم و بگم
_تو قاتل مایی. قاتل من… قاتل بچمون.. گوشی از دستش افتاد. دیگه نخواستم نگاهش کنم. پرده رو انداختم و روی تخت نشستم، سرم و بین دستام گرفتم و هق زدم ترانه تماس و قطع کرد به سمتم اومد و کنارم نشست. همراه با ماساژ شونه هام گفت
_خودت اینو انتخاب کردی می دونی که؟
با بغض سر تکون دادم
_ اما الان خودم تحمل عذاب کشیدنش رو ندارم. ترانه با اون حرفا…
Signed Ꭿ💜
24 May 2019, 06:49 UTC≈44,200 viewsread 12 August 2026 رمان عروس استاد پارت آخر
#عروس_استاد
حموم انداختم و درو بستم.
انگار به خاطر حاملگی زیادی حساس شده بودم که اشکم سرازیر شد…
چرا نمی تونستم حرفم و بهش بزنم؟
چرا نمی تونستم بهش بگم نمی تونم چون بچه ت توی شکممه و ممکنه آسیب ببینه….
شیر آب و باز کردم و زیر دوش رفتم.
_خدایا بهم کمک کن بتونم بهش بگم… خدایا کاری کن خوشحال شه. اگه بهش بگم و سرزنشم کنه و بخواد بگه من بچه نمیخواستم نابود میشم.
شکمم و لمس کردم، من بیشتر از هر چی…
Signed Ꭿ💜
24 May 2019, 06:49 UTC≈49,500 viewsread 12 August 2026 چشمامو بستم و داشتم به این فکر میکردم که چه خاکی توی سرم بریزم که موبایلم زنگ خورد. مثل وحشی ها پریدم روی گوشی و جواب دادم. آرتا بود.
_الو هانا خوبی؟
فسم خوابید و گفتم
_ آره چی شده؟
در و باز کن جلو درم… حال آرمین خوش نبود من رسوندمش.
از جا پریدم و در حالی که به سمت آیفون می دویدم پرسیدم
_ چی شده؟در و باز کردم بیا تو
دقیقه ای بعد ماشین آرمین توی حیاط پارک شد. با دمپایی از پله ها پایین دویدم. آرتا پیاده شد و در حالی ک…
Signed Ꭿ💜
24 May 2019, 06:49 UTC≈61,800 viewsread 12 August 2026 بی خیال ترانه من میرم خونه… آرمینم امروز آخرین کلاسش بود. شاید بتونم باهاش حرف بزنم
سری تکون داد و گفت
_باشه. بهم خبر بده.
کیفیم و روی شونه هم انداختم و از دانشگاه بیرون رفتم. نگاهم پی ماشین آرمین دوید و با دیدنش نفس توی سینه م گره خورد.
یک ساعت پیش منو به بدترین وضع ممکن از کلاس بیرون انداخت و الأن داره یه دانشجوی دلبر و با لبخند سوار ماشینش میکنه چونه م لرزید. چرا با من این کارو می کنی آرمین؟
پاش و روی گاز گذاشت… م…
Signed Ꭿ💜
24 May 2019, 06:49 UTC≈84,700 viewsread 12 August 2026 چرا هیچ کس درد منو نمیفهمید؟ سخته… سخته یکی و بارها و بارها ببخشی و اون خر فرضت کنه.
سخته بخوای به شوهرت ثابت کنی بچه ی تو شکمت مال اونه.
مگه آرمین شوهر من نبود؟. مگه روزها و شب ها با من زندگی نمی کرد؟ پس چرا به این راحت به من… به زنش تهمت زد؟ چشمام و که باز کردم نه خبری از مهرداد بود نه ترانه.. عادت کن هانا… از این به بعد زندگیت به تنهایی می گذره.
* * * * *
کلافه صداش و بلند کرد
_زده به سرت هانا یعنی چی این کارا مگه…
Signed Ꭿ💜
24 May 2019, 06:35 UTC≈37,500 viewsread 12 August 2026 رمان عروس استاد پارت ۵۰
#عروس_استاد
با لبخند موذیانه ای چند لحظه ای به دستم نگاه کرد. چشم غره ی بدی بهش رفتم… خواستم دستم و پس بکشم که دستم و گرفت و بلند شد.
لبخند محوی روی لبم اومد…می تونستم حسادت توی نگاه دخترا رو ببینم.
خم شد سمتم و کنار گوشم پچ زد
_در جریانی هر چی دافه از دورم می پرونی؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_خودت در جریانی تمام خواستگارام و پروندی؟
اخمی کرد و فشار محکمی به دستم داد.
فشاری که در عین دردناک بودن …
Signed Ꭿ💜
24 May 2019, 06:35 UTC≈38,300 viewsread 12 August 2026 _چیزی نیست من با یکی از دانشجو ها دعوام شده بود. به این سمت اومد و دستش و به سمت آرمین دراز کرد و با اخم گفت
_بلند شو آرمین ابرو بالا انداخت و گفت
_چته رفیق؟
با اینکه هنوز میونشون شکر آب بود اما باز زیر پوستی به هم محبت میکردن.
مهرداد با تشر دوباره گفت
_بلند شو بهت میگم
آرمین دستش و توی دست مهرداد گذاشت و بلند شد. لحظه ای بعد هر دو برادرانه در آغوش هم بودن.
نفسم بند اومد و با خوشحالی بهشون نگاه کردم. مهرداد گفت
_فهمی…
Signed Ꭿ💜
24 May 2019, 06:35 UTC≈40,100 viewsread 12 August 2026 _ نه دیگه برام مهم نیست.
_حرف الکی… خرخون تر از تو ندیدم. اگه شبا باهات ور نرم تا کتاب و ول کنی میخوای تا صبح فقط بخونی.
سری کج کردم و گفتم
_حالا شاید به لیسانس قناعت کردم و بیخیال فوق شدم.
در حینی که دو لپی می خورد سری تکون داد.
به زور دونستم دو قاشق بخورم. غذاش رو که تموم کرد… لب باز کردم تا حرفی بزنم که از جاش بلند شد و گفت
_میرم یه دوش بگیرم.
ناچارا سر تکون دادم. اون رفت بالا و منم میز شام و جمع کردم.
توی همین فا…
Signed Ꭿ💜
21 May 2019, 16:28 UTC≈36,300 viewsread 12 August 2026 رمان عروس استاد پارت ۴۹
#عروس_استاد
با لذت به قد و بالاش که جلوی آینه ایستاده خیره شدم.
بعد از یک ماه بالاخره تونسته بود بدون میله و عصا روی پای خودش وایسته.
هر چند بیشتر از چند قدم نمی تونست برداره و سر پا موندن زیاد براش سخت بود. از خیلی چیزهاش مجبور بود بگذره از جمله رانندگی اما دکتر این اطمینان و داد که با همت آرمین خیلی زود می تونه مثل سابق بشه.
برگشت طرفم و با دیدنم گفت
_جای اینکه لش کنی اون جا و با نیش باز من…
Signed Ꭿ💜
21 May 2019, 16:28 UTC≈35,700 viewsread 12 August 2026 _وا خوب نگرانم استاد خوبید؟
بازم خودم جواب دادم
_آره خوبن مشکلی هم که داشته باشن من هستم.
ایشی کرد و نمیدونم زیر لب چه وزی زد و رفت.
برگشتم و با دیدن نیش باز آرمین با حرص گفتم
_خوشت اومده؟
طوری که صداش به گوش بقیه نرسه گفت
_کدوم مردی و دیدی یه داف ببینه و بدش بیاد؟
دلخور نگاش کردم. منو بگو نگران شازده شدم.
اکثر بچه ها عمدا بیرون نرفته بودن و مارو زیر نظر داشتن. دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم
_بلند شو.
نگاهی به دانشج…
Signed Ꭿ💜
17 May 2019, 10:04 UTC≈33,600 viewsread 12 August 2026 رمان عروس استاد پارت ۴۸
#عروس_استاد
پتو رو روش صاف کردم و گفتم
_چیزی نمیخوای؟
بدون اینکه نگاهش و از روم برداره گفت
_چرا…
منتظر نگاهش کردم آغوشش و باز کرد و گفت
_تو رو میخوام.
لبخندی روی لبم نشست. از موقعی که مرخص شده بود اجازه نداد کنارش بخوابم.
از خدا خواسته دمپایی هام و در آوردم و خودم و توی آغوشش جا دادم و سرم و روی سینش ثابت کردم و با لذت چشمام و بستم و گفتم
_آرمیین…!
_بله.
با کمی دو دلی گفتم
_چرا؟
_چی چرا؟
_چر…
Signed Ꭿ💜
17 May 2019, 10:04 UTC≈34,000 viewsread 12 August 2026 _اونا مثل بختک افتاده بودن به مال و منال بابام،من که برگشتم حرص نامادریمم بیدار شد و انقدر زیر گوش بابام وز زد که بابام از این رو به این رو شد. فکر میکرد من پسرش نیستم و اون زنیکه با هرزه بازیاش منو حرومی دنیا آورده اما من مطمئن بودم اون بابامه.
بعد از گذشت زمان فهمیدم بابام خلافکاره،رئیس یه باند بزرگ مافیا…چند تا مدرک ازش داشتم و وقتی مطمئن شدم رفتم بهش گفتم… گفتم می دونم تو توی کار خلافی… مدارک و که نشونش دادم یه…
Signed Ꭿ💜
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @romanadel02. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.