2 Aug 2026, 08:59 UTC70 views8 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_21
- چطور من نمی شناسمت؟
- چرا باید بشناسی؟
شونه ی بالا انداخت
- مهم نیست چایتو بخور تا برسونمت
هنوز برام جای تعجب داشت که این غار کجای این کوه بود که حتی وقتی ما اومدیم ندیدیم !
لباس هام آورد
- میرم بیرون لباس بپوش بیا
با رفتنش سریع لباس هام پوشیدم و از غار بیرون اومدم سوز سردی به صورتم خورد انگار روی یه بلندی ایستاده بودیم و همه جا سفید پوش بود و چندین درخت مملو از برف روی کوه ها، با دیدنم به…
❤6👍2
21 Jul 2026, 19:29 UTC104 viewsread 7 August 2026 Forwarded from @deiyazpaam
دوستان لطفاً کانال رو به دوستانتون معرفی کنید 🥹
حتما عضو ایتا 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/738394113Cfad7de9513
دوستان عضو کانال ما در روبیکا بشید 🙏
https://rubika.ir/Faride_banooo
19 Jul 2026, 08:56 UTC169 views11 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_20
تخت بزرگ با ملافه های سفید دیوارهای که تراشیده شده بود و فانوس های روشن ، خزی از جنس پوست پلنگ وسط غار پهن بودو بخاری که صدای شکستن چوب توی آتیش از این فاصله هم شنیده می شد و کتری که ازش بخار بلند بود انگار خونه ی بود برای خودش ، سرم زیر لحاف کردم که نگاهم به پاهای لختم افتاد و پیراهن مردونه ترسیده از تخت پاین اومدم . انگار کسی لباس هام عوض کرده بود از تخت پاین اومدم لباس تا بالای رون هام بو…
❤11
15 Jul 2026, 19:15 UTC177 views9 reactionsread 7 August 2026 #سايه۔هاى۔خاموش
#پارت_19
انگار كسى از كمرم گرفت و كشيدم بالا صداها ناواضح به گوشم مى رسيد و دستى كه روى سينه ام نشست و پرفشار به قفسه ى سينه ام فشار مى اورد.
حجم زيادء آب از گلوم خارج شد و شروع كردم به لرزيدن
احساس كردم از زمين كنده شدم و جلوى اسبى گذاشتم. چشم هام بست شدن و دیگه چيزى متوجه نشدم.
فقط سردم بود و هزيون مى گفتم، صداى مرد بم و دل نشين بود مثل صداى پدر.
ناواضح صداش رو مى شنيدم.
- بايد لباس هات دربيارم ا…
❤9
2 May 2026, 07:36 UTC261 viewsread 7 August 2026 دوستان لطفاً کانال رو به دوستانتون معرفی کنید 🥹
دوستان عضو کانال ما در روبیکا بشید 🙏
https://rubika.ir/Faride_banooo
8 Feb 2026, 19:27 UTC453 views17 reactionsread 7 August 2026 سلام دوستان گلم شبتون بخیر ، ان شاالله بتونم و زنده باشم براتون هر شب پارت میذارم ❤️
❤11🥰4🤔1🙏1
8 Feb 2026, 19:27 UTC466 views0 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_18
تعدادی مرد کنار منقل پر از آتیش ایستاده بودن. با فاصله ازشون ایستادم تا بلکه چیزی از حررفهاشون متوجه بشم. اما از سرمای بیشتر و بسته شدن راه ها صحبت میکردن ناامید خواستم برگردم که یکیشون گفت: بیچاره آزادمهر که همه ی خانواده اش رو توی آتیش از دست داده ، مثل اینکه کار دست راست خود اردشیرخان بوده عاشق دختر خان بوده و وقتی به پسر برادر خودش داده اونم عمارت آتیش زده.
یکی از مردها گفت : یعنی کسی زند…
15 Nov 2025, 07:22 UTC619 views15 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_17
اول پریدخت رفت حمام بهش کمک کردم و بدنش رو لیف کشیدم موهای بلندش رو شستم و روی سرش آب ریختم.
حمام نسبتا تمیزی بود. وقتی پریدخت از حمام بیرون رفت موهام باز کردم و بغضی که این دو روز خورده بودم سر باز کرد دستم و جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هقم از حموم بیرون نره دلم لک زده بود برای پدرم برای مادرم برای اون سری که با نامردی با داس بریده و روی سینه اش گذاشته بودن و اون خنجری که توی قلب مادرم فرو …
❤15
1 Nov 2025, 11:19 UTC493 views12 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_16
با رفتن سالار دختری جوان سمتون اومد
- اتاقتون آماده ست همراه من تشریف بیارید
با دختر همراه شدیم سمت ته سالن راه روی باریکی بود.
در اتاق باز کرد، اتاقی معمولی با پنجره ی بلند و دو تخت.
- اون پنجره به پشت عمارت میخوره و به نظرم کلا بازش نکنید
- چرا ؟
آخه این اتاق قبلاً مال خواهر آقا بوده میگن وقتی نوجوان بوده جن زده شده .
اخمی کردم چه ربطی به پنجره داره
سمت پنجره رفت و به دختر بلند قدیمی گردو ا…
❤11👏1
1 Nov 2025, 11:19 UTC301 views10 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_15
تو ؟ با کدوم صلاح و پشتیبانه؟!
دستم زیر میز مشت کردم
- شما کمکم کنید
- من ؟ ببین دختر جون من اینجا به هیچکس کمک نمیکنم و جون هیچ کدوم از آدم های این ده به خطر نمی ندازم تا تو بخوای به عنوان خان روی صندلی بشینی.
- پدر و مادرم رو با بی رحمی توی خوابشون کشتن ، برای انتقام پدر و مادرم میخوام برم.
- پدرت نباید سادگی میکرد تا اینطور خنجر از پشت نخوره ، شنیده بودم نامزد کردین یعنی میخوای از عشقت ا…
❤10
20 Oct 2025, 09:27 UTC307 views12 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_14
دختر با دو لیوان شیر گرم برگشت
به سختی چند قاشق تو دهن پریدخت ریختم اما حال ندار بود. خسته سرم کنار سرش گذاشتم و خوابم برد با صدای زنی چشم باز کردم.
با هراس به پهلوم نگاه کردم اما پریدخت نبود.
- خواهرم کجاست ؟
- نگران نباش حالش بهتره رفته دست و صورتش رو بشوره ، آقا گفتن می تونین برای صبحانه بیاید عمارت.
پریدخت وارد اتاق شد
- حالت خوبه ؟! چهره اش هنوز رنگ پریده بود.
- نگران نباش خوبم
- ابی به…
❤12
18 Oct 2025, 08:08 UTC273 views10 reactionsread 7 August 2026 #سایه_های_خاموش
#پارت_13
- کیه در میزنه؟
سالار صدا بلند کرد
- با آقا کار داریم در روی پاشنه چرخید و مردی توی تاریک روشن نگاهی بهمون انداخت
- شما کی باشید ؟
- به اربابت بگو دخترهای اردشیرخان بهش پناه آوردن
- همینجا صبر کنید
مرد رفت و بعد از چند دقیقه برگشت
- بیاید داخل
با ورد به حیاط از اون همه زیبای توی شب شگفت زده شدم.
- فانوس های روشن مجسمه های سنگی بزرگ دو طرف عمارت و نمای بزرگ و زیبا از سنگ
مرد جلوتر حرکت کرد و …
❤10
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @sAyhaykhamosh. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.