7 Aug 2026, 17:25 UTC67 views1 reactionsread 8 August 2026 اولین بار بود که تو اون حالت میدیدمش.
آروم دستمو روی شونهش گذاشتم.
دستشو دور کمرم حلقه کرد، سیگارو خاموش کرد، منو روی پاهاش نشوند و محکم بغلم کرد.
سرشو بین موهای بازم فرو برد و یه نفس عمیق کشید.
قلبم تند تند میزد.
هم هیجان داشتم، هم از این حرکتش جا خورده بودم.
از روی پاهاش بلند شدم و گفتم:
- بریم... یه چیزی بخوریم.
با لبخند نگام کرد.
- ترسیدی، خانوم کوچولو؟
شونهای بالا انداختم.
- نه...
دستمو کشید و دوباره توی…
❤1
Signed Helen
6 Aug 2026, 18:57 UTC101 views7 reactionsread 8 August 2026 Photo
۵ پارت تقدیم نگاهتون شد
انرژی یادتون نره 🔥🔥🔥
❤5😍2
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
6 Aug 2026, 18:56 UTC91 views9 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_و_هشت
چشمهایش برای چند لحظه روی صورتِ همراز ماند؛ روی گونههای گلانداختهاش، روی لبهایی که از آنهمه نزدیکی، رنگِ سرخ گرفته بودند.
خیلی آرام، ریسهی مویی را که روی صورتِ همراز افتاده بود، با نرمی کنار زد و پشتِ گوشش برد. آنقدر آرام که همان حرکتِ کوچک، از هر لمسِ دیگری لرزهدارتر بود. صدایش وقتی حرف زد، بم و گرفته بود:
—بهتره تا بقیه متوجه نبودنت توی اتاقت نشدن، بری پایین. گلچهره برات لباس فر…
❤8🔥1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
6 Aug 2026, 18:56 UTC77 views8 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_و_هفت
مسیح از همان فاصلهی خطرناک و نفسگیر، نگاهش را به چشمهای پرتلاطم همراز دوخت.
نگاهش آرام بود، اما آن آرامش از جنسِ اطمینانی بود که میتوانست یک آدمِ ازهمریخته را وادار کند بیدفاع، دل بسپارد.
خیلی آهسته نجوا کرد:
—بهم اعتماد کن همراز… من درستش میکنم.
مکثِ کوتاهی کرد.
نفسِ گرمش هنوز روی صورتِ همراز میچرخید.
—تو فقط پشتِ من باش تا بتونم راضیشون کنم که تو پیشِ خودِ من بمونی…
چشمهایش…
❤7😍1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
6 Aug 2026, 18:56 UTC64 views8 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_و_شش
قلبِ همراز محکم توی سینهاش کوبید.
نمیدانست از لحنِ قاطعِ مسیح باید جا بخورد، آرام بگیرد، یا بیشتر دلخور شود. همهی این حسها باهم توی وجودش پیچیدند.
مسیح دستش را آهسته از روی لبهایش برداشت، اما همان نزدیکی را حفظ کرد. صدایش پایینتر آمده بود؛ بمتر، مردانهتر… و صادقانهتر از چیزی که همراز انتظار داشت.
—همراز… من این حرفو به خاطرِ ضعیف بودنِ تو نزدم. تو توی چشمِ من هیچوقت ضعیف نمیشی.
…
❤7🔥1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
6 Aug 2026, 18:56 UTC60 views10 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_و_پنج
رو به مسیح کرد و جواب داد:
—نمیتونم حدس بزنم جهانگیرخان دقیقاً چی به پدرم گفته… اما تنها حرفِ بابا این بود که دیگه نمیتونم تو تهران تنها بمونم.
پوزخندِ خیلی کمرنگی زد؛
پوزخندی تلخ و بیجان که بیشتر از هر چیز،
از اینکه ضعیف تصورش کنن، نشأت میگرفت.
—میگفت باید یکی باشه که بتونه مراقبم باشه.
مسیح یک ابرو بالا انداخت.
کنایهای تلخ و واضح توی لحنش نشست:
—اونوقت ماکان میتونه مراقبت …
❤9🥰1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
6 Aug 2026, 18:56 UTC73 views9 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_و_چهار
مسیح که تمام مدت با آن نگاهِ نافذ و متمرکز، صورتِ همراز را کاویده بود، حالا کمی خودش را جلوتر کشید. اخمِ محوی که روی پیشانیاش بود، هنوز جا خوش کرده بود، اما لحنش، وقتی بالاخره لب باز کرد، از همیشه بمتر و گرمتر بود.
—خوبی؟
همراز با یادآوریِ دیشب… آغوشِ مسیح، آن گرمایِ تنش وسطِ سرمایِ لرزآورِ ترس، و آن بوسهی کوتاهی که هنوز جایِ حسش زیر گوشش گزگز میکرد، گرمایِ مطبوعی زیرِ پوستِ گونهه…
❤8🔥1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
5 Aug 2026, 20:43 UTC144 views11 reactionsread 8 August 2026 ۶پارت تقدیم نگاهتون شد🔥❤️
انرژی یادتون نره🔥🔥
❤11
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
5 Aug 2026, 20:42 UTC144 views15 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_و_سه
صدای نفسِ راحتِ سعید از پشتِ گوشی آمد؛
نفسِ مردی که انگار یک گوشه از دلش آرام گرفته بود، اما هنوز نمیدانست با بقیهی آشوبِ ذهنش چه کند.
همراز که تیزیِ مکثِ پدرش را گرفته بود، موشکافانه و آرام پرسید:
—چطور؟
آن طرفِ خط، چند ثانیه سکوت شد.
سکوتی کوتاه، اما سنگین.
انگار سعید تا لبِ گفتنِ چیزی رفت، بعد همانجا پشیمان شد.
حرفی در گلویش بالا آمد و همانجا ماند.
نه وقتِ گفتنش بود، نه خودش هنوز م…
❤13🔥2
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
5 Aug 2026, 20:42 UTC116 views11 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_دو
مسیح با شنیدن حرفهای همراز، نفسش را که حبس کرده بود، خیلی آرام و بیصدا بیرون فرستاد. انگار کوه سنگینی را از روی سینهاش برداشته بودند. فکِ منقبضشدهاش کمی شل شد و دستش که روی ملحفه سفت شده بود، آرام گرفت. چشمانش، که تا چند لحظه پیش تیره و بیقرار بود، حالا با آرامشی عمیق و پنهان روی صورت همراز میچرخید.
صدای سعید از پشت تلفن، این بار نرمتر و با لحنی که توأم با تسلیم و مهربانی بود، آمد. آهی…
❤10🥰1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
5 Aug 2026, 20:42 UTC90 views12 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه_و_یک
بهتزده و خیره، فقط به نقطهای نامعلوم روی ملحفه زل زد.
ماتش برده بود؛ نه فقط از این پیشنهاد ناگهانی، بلکه از فهمیدنِ حسِ ماکان.
ماکان؟ پسری که همیشه مثلِ برادر دیده بودتش، تمامِ این مدت چنین حسی به او داشت و او رویش اسمِ برادر گذاشته بود؟
اصلاً چطور ممکن بود در این آشفتهبازار، وسطِ این همه ترس و تعقیب و گریز، صحبت از دلدادگی و خواستگاری وسط بیاید؟
دستش که با آن گوشی را گرفته بود، شل شد.
…
❤11🔥1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
5 Aug 2026, 20:42 UTC75 views10 reactionsread 8 August 2026 #پارت_سیصد_و_پنجاه
پدرش این بار با لحنی نرمتر جواب داد؛
لحنی که هنوز تهِ آن اضطراب موج میزد، اما دیگر از آن تندیِ چند دقیقهی قبل خبری نبود.
— بیام تهران پیشت؟ من اینجا نمیتونم آروم بگیرم وقتی تو توی اون تهرانِ به اون بزرگی تنهایی…
دلِ همراز فرو ریخت.
آمدنِ پدرش به تهران یعنی خطر.
یعنی خودش را با دستِ خودش هل بدهد وسطِ خطر.
یعنی بشود لقمهای حاضر و آماده برای منوچهر. یعنی از این به بعد، به جای ترس برای خودش،…
❤9🔥1
Signed 𝖒𝖔𝖍𝖆𝖉𝖊𝖘𝖊𝖍🍂
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @sibehavassss. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.