19 Feb 2026, 15:24 UTC≈1,190 views77 reactionsread 7 August 2026 .
چهل روز گذشت.
و بهگمانم در هیچ دورهای از تاریخ، دلهای ما اینطور کنار هم نایستاده بودند.
هیچوقت اینقدر همدل نبودهایم،
اینقدر همدرد، اینقدر همزخم، اینقدر همعزا، اینقدر هموطن.
هیچوقت اینقدر «منم همینطور» نگفته بودیم.
هیچوقت اینقدر «منم همینطور» نشنیده بودیم.
– من مدام فکم رو منقبض میکنم، به خودم میآم میبینم دارم دندونهامو به هم فشار میدم.
– منم همینطور.
– اشکم بند نمیآد، بیدلیل، وسط خ…
❤66👍10👎1
6 Dec 2025, 20:13 UTC≈1,280 views70 reactionsread 7 August 2026 .
گاهی حس میکنم ما مردم، یکجور «طفلکیِ جمعی» داریم؛
انگار همیشه باید قدردان چیزهایی باشیم که خودمان هم نمیدانیم چیست، قدردانی از یک "خالیِ بزرگ" است انگار. انگار همیشه باید منت چیزی که نیست، که لمس نمیشود روی سرمان باشد.
حس میکنم شبیه کسی هستیم که همسایهای کاسهای خالی نشانمان میدهد و میگوید "میخواستم توی این کاسه برات آش بیارم، اما چون از بقالی ممدآقا خرید نمیکنم، پس کاسه خالی آوردم" و ما هم باید بگوییم: …
👍48❤19👎3
5 Dec 2025, 18:37 UTC≈1,100 views49 reactionsread 7 August 2026 .
آنقدیمها، همسایهای داشتیم که پسربچهای پنجششساله داشت به اسم امید.
و امید یک جوجهاردک بامزه داشت که همهجا همراهش بود.
هر صبح، بیدار که میشد صورت خودش و جوجهاردک را لب حوض حیاط میشست، بعد با هم میرفتند سر سفره صبحانه، بعد میرفتند توی حیاط، امید جوجهاردک را میگذاشتند روی زمین و اینطرف و آنطرفش دو پارهآجر میگذاشت که یعنی دروازهی فوتبال و پنالتی تمرین میکرد و تا شب که وقت خواب بشود و با جوجهاردک بر…
❤40👍9
12 Nov 2025, 08:10 UTC≈3,830 views72 reactionsread 7 August 2026 Photo
مگر "جوانی" نباید حال خوشِ تازگی، طراوت، شور، آینده، امید را در آدم زنده کند؟
پس چرا اینجا جوانی جگر میسوزاند؟ پس چرا جگرِ جوانی میسوزد اینجا؟
این پسر، این جوان، هفتهی پیش شرمندهی پدرش شد.
آمده بودند دکهی پدر را جمع کنند، پسر خواسته بود نگذارد، نتوانسته بود، جمع کرده بودند.
و جوان، جوانیاش را سوزاند، چون دستش کوتاه بود و پایَش نرو؛ چون دنیا امیدهایش را سوزانده بود؛ چون خسته شده بود از این حجم از نشدنها.
خ…
❤55👍17
2 Nov 2025, 18:59 UTC≈1,370 views37 reactionsread 7 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤36👍1
30 Oct 2025, 10:48 UTC≈1,740 views56 reactionsread 7 August 2026 Video
اولین رسم از رسوم رجزخوانی این است که خودت را معرفی کنی؛ بگویی تهمتنی، بگویی پورِ که هستی، از کجایی، چه کردی، دل و مغز دیو سپید کَندی، ببُردی ز ایرانیان لشکری؛ کاوس و گیو و گودرز و طوس را از بند بیاوردی...
رجز هم میخوانی اصولی بخوان، رستمگون بخوان... اینکه تو میگویی قلدریِ کوچهخلوت هم نیست.
بگو چه داری در خودت، از خودت؟ چه پیشینهای، چه کارنامهای...؟ کجا بودی تا حالا؟
با "دختران ایرانم" که نمیتوانی برای خودت …
👍53❤3
28 Oct 2025, 12:13 UTC≈1,330 views8 reactionsread 7 August 2026 Photo
Photo, posted without a caption
❤8
28 Oct 2025, 09:00 UTC≈1,410 views45 reactionsread 7 August 2026 .
.
شخصیت کتاب عقاید یک دلقک، میتوانست بوها را از پشت تلفن حس کند؛ او مشروب، غذا و عطر را از پشت تلفن بو میکشید...
گاهی حس میکنم توانایی این را دارم که صداهای چیزهایی را که صدا ندارند بشنوم؛
چند روز پیش پیرزنی را دیدم که وقت راه رفتن لق میزد. نزدیکش که شدم صدای تحلیلرفتن مفصلهایش میآمد. صدای قژقژ لولای زنگزده میداد.
من صدای ریختن دل مادرم را وقتی که میترسید میشنیدم... صدایی بود شبیه صدای افتادن توپ توی …
❤37👍8
13 Oct 2025, 10:41 UTC≈1,220 views18 reactionsread 7 August 2026 Photo
عناوین دوره:
اپیزود اول: زندگینامهنویسی
اپیزود دوم: از کجا تا کجا؟
اپیزود سوم: از کدوم پنجره نگاه میکنی؟
اپیزود چهارم: بزنگاهها و نقاط عطف زندگی
اپیزود پنجم: چطور صدای شخصیمون رو پیدا کنیم؟
اپیزود مستقل: ژورنالنویسی
اپیزود ششم: پیدا کردن نخ احساسی و زنده کردنش در صحنه
اپیزود هفتم: فلاشبک، گذشتهی زنده در زمان حال
اپیزود هشتم: صادق باش، ولی قربانی نباش
اپیزود نهم: ایجاد کشش و جذابیت داستانی
اپیزود دهم: اشتباه…
❤16👍2
9 Oct 2025, 16:06 UTC≈1,450 views64 reactionsread 7 August 2026 .
انگار این روزها بیشتر از هر وقت دیگری نیاز دارم به چیزی باور داشته باشم.
انگار میخواهم خودم را، احساسم را، بدنم را به چیزی بیاویزم تا نروم تهتر، قعرتر، عمیقتر.
انگار که میخواهم چنگ بزنم به طنابی که مرا بکشد بیرون از این چاه تاریک.
انگار یک شرقیِ غمگینم که بعد از حملهی مغول، تحقیرشده و بیغرور پناه برده به تصوف.
انگار یک مالباختهام که منتظر است خدا بزند پس گردن دزد.
انگار دنبال دست مادر میگردم زیرِ چادر ناما…
❤53👍11
3 Oct 2025, 17:39 UTC≈1,520 views28 reactionsread 7 August 2026 Video
من اعتقاد دارم هر آدمی باید در زندگیاش یک پروژه شخصی داشته باشد، چیزی که او را از روزمرگی، از دنیای تکراری، از زندگی اجباری جدا کند و این حس را بدهد که دارم کاری برای خودم، برای ارتقای خودم، برای قشنگیِ درون خودم انجام میدهم.
نوشتن زندگینامه میتواند همان پروژهی شخصی باشد؛ یکجور قرار عاشقانه گذاشتن با خود.
پیشنهاد میکنم یکبار خودت را امتحان کنی و نگذاری لحظهها و تجربههای ناب زندگی خودت یا کسی که خوب میشناس…
❤28
27 Sept 2025, 16:41 UTC≈1,760 views90 reactionsread 7 August 2026 .
چند روز پیش، پشت میز آشپزخانه داشتم مینوشتم که از پنجرهی باز، یک یاکریم آمد تو. پرسروصدا دوری زد و بعد نشست روی میز.
من از پشت لپتاپ نگاهش میکردم که روی میز قدم میزد، طوری که انگار برای پیادهروی عصرگاهیاش میز من را انتخاب کرده باشد. بعد لپتاپ را دور زد، آمد، نشست روی دستهی کاغذهای من و آرام چشمهایش را بست.
حس خوبی بود. یاکریمی از شلوغی و باد پناه آورده بود به امنیت میز کار من.
به کارم ادامه دادم، سعی می…
❤90
Showing the 12 most recent of 20 posts we hold for @soudabe_farzipour. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.