8 Aug 2026, 22:17 UTC45 views8 reactionsread 9 August 2026 به تراپیستم گفتم کمالگرایی طوری خِرّم را گرفته و مضطربم کرده که حتی از نوشتن در کانالم هم عاجز شدهام. ایدههایی که برای داستانم دارم و نمیتوانم پیادهشان کنم بماند. مغزم را طوری قفل کرده که مینشینم پای لپتاپ انگار تازه حروف الفبا را یاد گرفتهام و کلمهها هنوز کامل در ذهنم شکل نگرفتهاند.
مدام این فکر میآید توی ذهنم که هر چه مینویسم، حتی توی کانال که قرار بود روزمرهنویسی باشد و بیشتر به گفتن از بچه اختصاص داش…
❤8
27 Jun 2026, 19:17 UTC118 views7 reactionsread 9 August 2026 ۶ تیر ۰۵
عمهام را عصر همانروزی که خبر حال بدش را شنیدیم از دست دادیم. همینقدر یکهویی. و من به جز دو قطره اشکی که بعد از شنیدن این خبر ریختم، گریهای نکردم. نه مراسم تشییع، نه وقتی رفتیم مسجد و حال دخترهایش را میدیدم. عجیب بود برایم. دلم میخواست برای رفتنش گریه کنم. هم اینکه عمهی بدی نبود و هم اینکه خیلی زود رفت. حالا فکر میکنم شاید هم دلیلش همین باشد. مرگش را باور نکردهام. در مراسم هم چندباری سر چرخاندم و…
❤7
24 Jun 2026, 13:39 UTC147 views6 reactionsread 9 August 2026 ۳ تیر ۰۵
دلم سنگینی میکند. طوری که باید عمیق و بلند نفس بکشم تا خفه نشوم. هر بار که نفس عمیقی میگیرم، چند لحظه فکر میکنم: امروز قرصهایم را خوردهام؟ بعد از صبحانه، وقتی دیدم حالم بد است، خوردم. اما حالم بدتر شد. صبح را با خبر حال بد عمهام شروع کردهام. شاید دلیلش همین باشد.
مرگ هنوز برایم قابل هضم نیست. همکاری داشتم که راحت با مرگ کنار میآمد. تعریف میکرد وقتی دوستش زنگ زده بود برای مرگ مادربزرگش تسلیت بگوید،…
❤6
18 May 2026, 20:18 UTC≈1,630 views8 reactionsread 9 August 2026 ۲۸ اردیبهشت ۰۵، روز هشتادم.
استخوانهایم درد میکنند و نفسم بالا نمیآید. دنبال بهانهای میگردم برای گریه و چیز جدیدی که روزهای گذشته برایش گریه نکرده باشم را پیدا نمیکنم. نفسم را با صدا بیرون میدهم و به همسرم میگویم نمیدانم چهام شده. زهرخندهای میزند و میگوید: «نمیدانی؟» نمیدانستم چون فکر میکردم هشتاد روز باید زمان کافیای بوده باشد برای عادت کردن. برایم عجیب است که هر روز این هشتاد روز نفس کم بیاورم و ن…
❤7😢1
28 Feb 2026, 16:00 UTC≈1,310 views10 reactionsread 9 August 2026 آمده بودم خانهی والدینم. بچه را بسپارم به مامانجونباباجونش و خودم بروم سراغ نوشتن داستانم. میخواستم نوشتنم را به رسمیت بشناسم. ازش بگویم و برای پیش بردنش کمک بگیرم، وقت بگذارم. مثل وقتی که میگویم میروم درس بخوانم، میروم سر کار.
صبح با نوازشهای بچه بیدار شدم. چشمهای درشتش را دوخته بود به من و اجازهی خواب بیشتر بهم نمیداد. بهم میفهماند که بلند شوم، قربانصدقهاش بروم و برایش شعر بخوانم. هر چه خواستم با شی…
❤10
25 Feb 2026, 15:34 UTC470 views5 reactionsread 9 August 2026 تفریح جدید پسر شمردن انگشتهای دستهایش است. از خوردنشان که خسته میشود شروع میکند به شمردن. دیشب قصد خواب نداشت و نگران بود یکی از انگشتهایش کم شده باشد. خواهرم اطمینان میداد که همهشان سر جایشان هستند، خواهش میکرد بخوابد، اما او از نو شروع میکرد به شمردن. همسرم عصبانی او را گذاشت روی تختش و گفت که باید بخوابد. ساکت شد و با چشمهای باز دور و اطراف را نگاه کرد. وارد اتاق شدم. نگاهش که به من افتاد شروع کرد به خن…
❤5
20 Feb 2026, 20:04 UTC≈2,070 views13 reactionsread 9 August 2026 بیآنکه نوشتهی زیرش را بخوانم و بفهمم چه خبر است، ویدئو را پلی کردم. معلمی وارد کلاس شد، عکس و نوشتهای پای تخته دید، دست روی صورتش گذاشت، گریه کرد و شانههایش لرزید. پای تخته نوشته بودند به یاد جاویدنام، صدرا. معلمِ توی ویدئو قد بلندی داشت با شانههایی افتاده. همراه مردِ معلم شدم و سرک کشیدم به کلاسهایم. از تصور صندلی خالی یکی از دانشآموزانم و نشستن اسمش کنار «جاویدنام» دلم خون شد.
ویدئو تمام شد متن زیرش را خوان…
❤12😢1
19 Feb 2026, 07:46 UTC278 views6 reactionsread 9 August 2026 تصویر آن زن اراکی نشسته است پشت پلکهایم. هر چقدر چشمهایم را باز و بسته میکنم از جایش تکان نمیخورد. چشم روی هم که میگذارم، برایم واضحتر میشود. فقط یک نگاه به عکسش انداخته بودم. وقتی دیروز خواهرم گوشی را گرفت سمتم، بچه را خوابانده بودم روی کالسکهاش و در خانه میچرخاندم. نگاهم را از عکس گرفتم و به بچهام دوختم. خواهرم تعریف میکرد چطور کشته شده است، قلبم تیر میکشید و بچه را نگاه میکردم. فقط در جواب خواهرم که گ…
❤6
9 Feb 2026, 21:04 UTC≈2,280 views14 reactionsread 9 August 2026 از نسخهای که روانپزشکم تجویز کرده است فقط توانستهام لاموتریژن را تهیه کنم، آسنترا را پیدا نکردم. از نوبتهای قبلی چند ورق مانده. به خواهرم گفتم لابد تقصیر آن دختره است که سفارش هشت بسته آسنترا کرده بود. گفت ولی این روزها تعداد افرادی که رفتهاند سراغ آسنترا هم بیشتر شده. فکر کردم باید توی آب شهری آسنترا بریزند چند ورق بیشتر که دردی دوا نمیکند.
مدتی بود که از دوستم خبری نداشتم. میدانستم حالش خوب نیست، اما توان پرس…
❤13👍1
4 Feb 2026, 18:53 UTC249 views11 reactionsread 9 August 2026 مادربزرگم که مرد و من تنها در گوشهی حیاط برفی خوابگاه ضجه زدم، دلم نخواست چیزی بنویسم. در دفتر خاطراتم را بستم و گذاشتم نوشتههایم در وبلاگ خاک بخورند. زورم به کلمهها رسیده بود. انگار نوشتنم نشانهی بارز ادامهی زندگیای بود بدون مادربزرگم. عاجز بودم از زنده کردن مادربزرگم پس تصمیم گرفتم کلمههای رقصان در ذهنم را بکشم.
دوازده سالی از آن دی ماه برفی نحس میگذرد. از آن شبی که دورترین نقطهی حیاط تاریک و خلوت خوابگاه …
❤11
5 Jan 2026, 15:35 UTC239 views11 reactionsread 9 August 2026 مامان چله پسر را با حمامی شامل چهلتا عدس و چهلتا گندم و چهلتا لپه اعلام کرد. من و پسر هم امروز را تنها و بیکمک کسی شروع کردیم. با کمی بدقلقی. پسر از باب میل نبودن زاویه شیر و مساعد نبودن شرایط خالی کردن باد معدهاش مشتهای کوچکش را حواله سر و سینهام میکرد و من هم از فرط گشنگی و فشار اجابت مزاج همراهیاش میکردم. چند ساعتی را که بهم سخت گرفت و صبرم را امتحان کرد و مطمئن شد مادرش جز قربان صدقه و «چه شده مادر»های…
❤11
31 Dec 2025, 11:42 UTC191 views10 reactionsread 9 August 2026 هر از گاهی که از خودِ همیشه در حال بازیهایِ مسخرهیِ کندیکراشطوری خسته میشوم، برنامهی فرهیختگی میریزم که زمان شیر دادن به بچه یا وقتی روی پاهام میخوابانمش و یا موقع دوشیدن شیرم کتابی بخوانم. دیشب هم خواستم چندتایی داستان کوتاه بخوانم بلکه انگیزهای بشود و ایدهای بهم بدهد، کتاب «نیمهی تاریک ماه» هوشنگ گلشیری را دانلود کردم و به غیر از داستان اول، متاسفانه باید بگویم پنجتا داستان بعدی حوصلهام را سر بردند و ش…
❤9👍1
Showing the 12 most recent of 18 posts we hold for @where_abouts. View and reaction counts are the latest single reading for each post, not a live figure, and a recent post is still accumulating both. A view count marked ≈ was rounded by Telegram before we ever saw it — t.me prints views in full below 1,000 and to three significant figures above, so ≈1,200,000 means somewhere between 1,150,000 and 1,249,999. Unmarked counts are exact. Text is reproduced from the public post preview and truncated for length.